𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
دو ماه گذشت....
شاید برای بعضیها دو ماه فقط شصت روز ساده باشه، یک عدد ساده، بیاهمیت.
اما برای جیمین، این دو ماه مثل یک عمر گذشته بود؛ عمری که هر روزش با سکوت شروع میشد و با پشیمونی تموم میشد
اولش فکر میکرد جینا فقط قهر کرده. از اون قهرهایی که آدمها برای ترسوندنِ همدیگه انجام میدهند.
با خودش گفته بود
"چند روز دیگه آروم میشه."
"شاید لازم داره تنها باشه."
یکم بعدتر، وقتی پیامهاش بیجواب موند، وقتی تماسهاش قطع میشد و حتی یک “سلام” ساده هم نگرفت، تازه فهمید که این بار قضیه فرق داره.
جینا فقط ناراحت نشده بود.
جینا رفته بود.
نه از خونه. نه فقط از یک منطقه.
از دلِ زندگیِ جیمین رفته بود!
روزهای اول، جیمین هنوز به خودش امید میداد. هر صبح موبایلش رو برمیداشت و اول از همه چت جینا را میدید تا شاید پیام های شب قبلش و جواب داده باشد. اما نه!
خبری نبود!
جیمین چند بار تلاش کرد با شمارهی جینا تماس بگیره.
یه بار. دو بار. ده بار.
هر بار یا خاموش بود، یا بوق میخورد و بعد قطع میشد.
و هر بار، خاری داخل قلبش فرو میرفت.
اولین هفته، هنوز سر کار میرفت.
میشست پشت میز، وانمود میکرد همهچیز عادیه .
اما ذهنش هیچوقت همونجا نمیموند.
همیشه میرفت سمت جینا.
وسط جلسه یه دفعه یاد خنده های جینا میافتاد.
وسط قهوه خوردن، یاد این میافتاد که با جینا قهوه میخوردن
حتی وقتی صدای خندهای از راهرو میاومد، قلبش برای یک لحظه وایمیستاد و نمیزد، چون مغزش هنوز امید داشت شاید اون باشه.
ولی نبود!
شبها بدتر میشد!
شبها که همه میخوابیدند، جیمین تازه بیدار میشد.
در واقع، اون چیزی که میخوابید بدنش بود؛ ذهنش تا صبح بیدار میموند و در تاریکی، چهره جینا رو بارها و بارها مرور میکرد.
جملهی آخرش رو.
نگاهش رو.
اون لحظهای که گفته بود:
+من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.
جیمین هر بار با خودش میگفت:
_نه… من فقط دیر فهمیدم. من فقط باید بیشتر توضیح میدادم.
اما هرچقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر میفهمید که مشکل «توضیح ساده» نبود.
مشکل این بود که اون همیشه فکر کرده بود وقت داره.
همیشه.
فکر کرده بود جینا میمونه.
فکر کرده بود عشقش، صبرِ بینهایت دارد.
فکر کرده بود چون جینا دوستش داره، پس میشه هر بار قرار با اونو عقب انداخت، هر بار جلسه رو به جینا ترجیح داد، هر بار کلمه “بعداً” را جای “الان” گذاشت.
و حالا اون “بعداً” به جهنم تبدیل شده بود.
.
هفتهی دوم، جیمین دیگه فقط خسته نبود.
شکسته بود!
از صبح با چشمهای گودافتاده و قرمز از گریه از خونه بیرون میرفت.
بیهدف.
نه برای کار! نه برای خرید!
فقط برای اینکه تو خونه نمونه و صدای نبودنِ جینا را نشنوه
اما بیرون هم آرامش نداشت.
بیرون شلوغ بود و گاهی کاپل هارو میدید.
و این، براش از همهچیز دردناک تر بود.
یه شب، وقتی به خونه برگشت، چشمش به گوشهی میز افتاد
لیوانی که جینا برای اخرین بار اونجا گذاشته بود.
دست نزد.
پاکش نکرد.
حتی برنداشت.
انگاری میترسید اگر اون و هم جابهجا کند، آخرین نشونهی حضور جینارو از بین ببره.
همون شب برای اولین بار لب به مشروب زد.
فقط برای اینکه خوابش ببره.
فقط برای اینکه دیگه فکر نکنه.
فقط برای اینکه چند ساعت، صدای داخل سرش و نشنوه اما بر خلاف میلش عمل کرد!
همش یه صدایی تو سرش بود که میگفت
"تو خرابش کردی. تو خرابش کردی. تو خرابش کردی. تقصیر توعه!"
شب های بعد هم، دوباره خورد.
هی گذشت تا رسید به سیگار.
اول یکی. بعد دو تا. بعد بستهای تو کشوی میز جمع شد.
.
چندین بار دوستاش بهش زنگ زدن.
گفتن بیا بریم بیرون.
گفتن نباید خودت را اینطور نابود کنی.
گفتن هر رابطهای تمام میشود!!
اما جیمین.....
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
زیبا ها حس میکنم این چند پارتی تا الان اصلا خوب نشده، نظرتون و بگید ادامش بدم یا نه...🌝🎀
دو ماه گذشت....
شاید برای بعضیها دو ماه فقط شصت روز ساده باشه، یک عدد ساده، بیاهمیت.
اما برای جیمین، این دو ماه مثل یک عمر گذشته بود؛ عمری که هر روزش با سکوت شروع میشد و با پشیمونی تموم میشد
اولش فکر میکرد جینا فقط قهر کرده. از اون قهرهایی که آدمها برای ترسوندنِ همدیگه انجام میدهند.
با خودش گفته بود
"چند روز دیگه آروم میشه."
"شاید لازم داره تنها باشه."
یکم بعدتر، وقتی پیامهاش بیجواب موند، وقتی تماسهاش قطع میشد و حتی یک “سلام” ساده هم نگرفت، تازه فهمید که این بار قضیه فرق داره.
جینا فقط ناراحت نشده بود.
جینا رفته بود.
نه از خونه. نه فقط از یک منطقه.
از دلِ زندگیِ جیمین رفته بود!
روزهای اول، جیمین هنوز به خودش امید میداد. هر صبح موبایلش رو برمیداشت و اول از همه چت جینا را میدید تا شاید پیام های شب قبلش و جواب داده باشد. اما نه!
خبری نبود!
جیمین چند بار تلاش کرد با شمارهی جینا تماس بگیره.
یه بار. دو بار. ده بار.
هر بار یا خاموش بود، یا بوق میخورد و بعد قطع میشد.
و هر بار، خاری داخل قلبش فرو میرفت.
اولین هفته، هنوز سر کار میرفت.
میشست پشت میز، وانمود میکرد همهچیز عادیه .
اما ذهنش هیچوقت همونجا نمیموند.
همیشه میرفت سمت جینا.
وسط جلسه یه دفعه یاد خنده های جینا میافتاد.
وسط قهوه خوردن، یاد این میافتاد که با جینا قهوه میخوردن
حتی وقتی صدای خندهای از راهرو میاومد، قلبش برای یک لحظه وایمیستاد و نمیزد، چون مغزش هنوز امید داشت شاید اون باشه.
ولی نبود!
شبها بدتر میشد!
شبها که همه میخوابیدند، جیمین تازه بیدار میشد.
در واقع، اون چیزی که میخوابید بدنش بود؛ ذهنش تا صبح بیدار میموند و در تاریکی، چهره جینا رو بارها و بارها مرور میکرد.
جملهی آخرش رو.
نگاهش رو.
اون لحظهای که گفته بود:
+من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.
جیمین هر بار با خودش میگفت:
_نه… من فقط دیر فهمیدم. من فقط باید بیشتر توضیح میدادم.
اما هرچقدر بیشتر فکر میکرد، بیشتر میفهمید که مشکل «توضیح ساده» نبود.
مشکل این بود که اون همیشه فکر کرده بود وقت داره.
همیشه.
فکر کرده بود جینا میمونه.
فکر کرده بود عشقش، صبرِ بینهایت دارد.
فکر کرده بود چون جینا دوستش داره، پس میشه هر بار قرار با اونو عقب انداخت، هر بار جلسه رو به جینا ترجیح داد، هر بار کلمه “بعداً” را جای “الان” گذاشت.
و حالا اون “بعداً” به جهنم تبدیل شده بود.
.
هفتهی دوم، جیمین دیگه فقط خسته نبود.
شکسته بود!
از صبح با چشمهای گودافتاده و قرمز از گریه از خونه بیرون میرفت.
بیهدف.
نه برای کار! نه برای خرید!
فقط برای اینکه تو خونه نمونه و صدای نبودنِ جینا را نشنوه
اما بیرون هم آرامش نداشت.
بیرون شلوغ بود و گاهی کاپل هارو میدید.
و این، براش از همهچیز دردناک تر بود.
یه شب، وقتی به خونه برگشت، چشمش به گوشهی میز افتاد
لیوانی که جینا برای اخرین بار اونجا گذاشته بود.
دست نزد.
پاکش نکرد.
حتی برنداشت.
انگاری میترسید اگر اون و هم جابهجا کند، آخرین نشونهی حضور جینارو از بین ببره.
همون شب برای اولین بار لب به مشروب زد.
فقط برای اینکه خوابش ببره.
فقط برای اینکه دیگه فکر نکنه.
فقط برای اینکه چند ساعت، صدای داخل سرش و نشنوه اما بر خلاف میلش عمل کرد!
همش یه صدایی تو سرش بود که میگفت
"تو خرابش کردی. تو خرابش کردی. تو خرابش کردی. تقصیر توعه!"
شب های بعد هم، دوباره خورد.
هی گذشت تا رسید به سیگار.
اول یکی. بعد دو تا. بعد بستهای تو کشوی میز جمع شد.
.
چندین بار دوستاش بهش زنگ زدن.
گفتن بیا بریم بیرون.
گفتن نباید خودت را اینطور نابود کنی.
گفتن هر رابطهای تمام میشود!!
اما جیمین.....
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
زیبا ها حس میکنم این چند پارتی تا الان اصلا خوب نشده، نظرتون و بگید ادامش بدم یا نه...🌝🎀
- ۴۵۸
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط