وقتی تو بلدم بودی

وقتی تو بلدم بودی



پارت هفتم

نور صبح از لای پرده‌های نیمه‌کشیده، خط باریکی روی صورت ات انداخته بود. بیمارستان در این ساعت آرام‌تر بود؛ انگار خودش هم نفسش رو نگه داشته باشه.
کوک هنوز همون جا نشسته بود. نخوابیده بود. حتی پلک نزده بود. فقط نگاه کرده بود… انگار اگر نگاهش را برمی داشت، همه چیزی دوباره فرومی پاشید.
ات نفس می‌کشید. آرام. منظم. و همین کافی بود تا قلب کوک از سینه‌اش بیرون نزنه.
صدای ارومی اتاق را پر کرد:+«کوک…»
این بار خیال نبود. این بار اسمش رو شنید.
کوک جلو خم شد.
- «هستم. اینجام.»
چشم‌های ات باز شدند. کامل نه؛ اما به اندازه‌ای که دنیا دوباره در آن‌ها جا بگیره. نگاهش سر خورد روی سقف، دستگاه‌ها، و بعد… روی کوک ایستاد.
لبخند کمرنگی زد.
+«فکر کردم… اگه بیدار شم، تو نیستی.»
کوک خندید، اما خنده‌ش شکست.
-«منم همین فکر رو می‌کردم.»
چند ثانیه سکوت. سکوتی که پر از حرف‌های نگفته بود.
ات پلک زد.
+«من خسته نبودم، کوک…» صداش خش‌دار بود، اما هر کلمه‌ش وزن داشت.
+«من… خالی شده بودم.»
کوک چیزی نگفت. فقط گوش داد. این بار واقعاً گوش داد.
+«همه فکر می‌کردن قوی‌ام. خودمم همینو می‌گفتم.» نگاهش به دست‌های خودش افتاد.
+«ولی هر بار که می‌گفتم حالم خوبه، یه تیکه از خودم رو جا می‌ذاشتم.»
نفسش لرزید.
+«اون شب… فقط دیگه چیزی برای نگه داشتن نداشتم.»
کوک آرام گفت:
-«چرا به من نگفتی؟»
ات چشم‌هاش رو بست.
+«چون می‌ترسیدم اگه ببینی، دیگه همون نگاه قبل رو نداشته باشی.»
این جمله… مثل ضربه‌ای آرام اما عمیق.
کوک دستش رو بالا آورد، صورت ات رو قاب گرفت.
-«من از دیدنِ تو نترسیدم…» صداش شکست.
-«من از ندیدنِ تو می‌ترسیدم.»
ات چشم باز کرد. این بار اشک در آن‌ها بود. نه از درد. از رهایی.
پرستار وارد شد، اما وقتی نگاه‌شان را دید، بی‌صدا بیرون رفت. بعضی لحظه‌ها… درمان خودش رو دارد.
کوک نفس عمیقی کشید.
-«حالا نوبت تو نیست که قوی باشی.» لبخند زد.
-«نوبت منه.»
ات پلک زد، خسته اما مطمئن.+«می‌مونی؟ حتی اگه دوباره سخت بشه؟»
کوک جواب نداد. سرشو جلو برد و پیشونی‌اش را به پیشونی ات چسبوند.
این بار، هیچ‌کدامو تنها نبودن.


ادامه دارد… 🤍


ممنون که حمایت میکنید 🍓🍓





#تهیونگ
#جونگ کوک
#شوگا
#جیمین
#جیهوپ
#جین
#نامجون
دیدگاه ها (۰)

منم حالم خوب بود

بازم من مقصرم

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟗همون لحظه گوشی ات روی میز لر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط