like swan 🦢
like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 8
ویو هویج:
صدای نامجون که از راهرو اومد، باعث شد هر دوشون همونجا ساکت بشن.
ات و اومی چند ثانیه به هم نگاه کردن. انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل نزدیک بود همو بکشن.
نامجون وارد پذیرایی شد و نگاه کوتاهی به هر دوشون انداخت.
_ چی شده؟
اومی خیلی عادی شونه بالا انداخت.
~ هیچی دایی.
ات هم سریع سرش رو تکون داد.
=اوم هیچی.
نامجون چند لحظه بهشون خیره موند. معلوم بود جوابشون رو باور نکرده، ولی خستهتر از اون بود که بخواد پیگیرش بشه.
_ باشه، خستمههه...
کیفش رو کنار گذاشت و روی مبل افتادو لم داد.
ات همونجا موند و اومی هم سعی کرد قیافهش کاملاً عادی باشه، ولی گوشهی لبش هنوز یه لبخند ریز داشت.
نامجون متوجه شد.
_ اومی چرا میخندی؟
~ همینجوری.
_ اومی.
~ بلههه؟
_ وقتی میگی همینجوری، یعنی یه کاری کردی.
~ به جون خودم هیچ کاری نکردم.
نامجون چشمهاش رو ریز کرد.
_ امیدوارم غلطی نکرده باشی.
ات لبخندش رو قایم کرد. با اینکه نمیخواست، رفتار این دوتا همیشه باعث میشد احساس کنه وارد یه نمایش کمدی شده که خودش هم یکی از بازیگراشه
(برای شرکت در نمایش کمدی با حضور اختصاصی نامجون و اومی «نامجون عشق تیم ما، اومی خوشتیپ ما» رو کامنت کنید😔)
چند ساعت بعد، هوا کاملاً تاریک شده بود.
ات هنوز خونهی اومی بود و هر سه نفر دور میز شام نشسته بودن. صحبت خاصی بینشون نبود، فقط گاهی اومی چیزی میگفت و نامجون جواب کوتاهی میداد و ات هم وسط حرفهاشون میخندید.
فضای خونه آروم و راحت و خانوادگی بود.
ات برخلاف مدرسه، توخونه، نامجون رو نه به چشم معلمش، بلکه به عنوان دوستش میبینه.
و همین موضوع باعث شده حضورش براش عجیب نباشه.
تقریباً بعد از شام، اومی قاشقش رو کنار بشقاب گذاشت و یه خمیازهی نمایشی کشید.
~ من دیگه خوابم میاد.
ات نگاهش کرد.
= الان؟
~ آره. خیلی خستهم. تو که جغدی.
نامجون که داشت لیوان نوشابه اش رو روی میز میذاشت، نگاهی به اومی انداخت.
_ تو که تا همین پنج دقیقه پیش داشتی حرف میزدی.
~ آدم ممکنه یهویی خوابش بگیره دایی.
ات با شک نگاهش کرد.
= تو چرا اینقدر عجیب شدی؟ بسمالله...
~ من؟ اصلاً.
اومی از جاش بلند شد و بشقابش رو گذاشت تو سینک.
~ شب بخیررر.
نامجون سرش رو تکون داد.
_ شب بخیر.
ات هم به رفتنش نگاه کرد. چند ثانیه بعد، صدای بسته شدن در اتاق اومی اومد.ات یه نگاه به ساعت انداخت.
تقریباً دیر شده بود.
= فکر کنم منم دیگه برم خونه.
نامجون که تازه از جاش بلند شده بود، مکث کرد.
_ الان؟
= آره. دیر شده.
نامجون بدون اینکه چیز بیشتری بگه، کلیدهای ماشینش رو از روی میز برداشت.
_ بیا میرسونمت.
ات سریع گفت:
= نه، لازم نیست. خودم میرم.
_ این موقع شب تنها؟ برای یه خانم کوچولو امن نیست.
ات چند لحظه ساکت موند نامجون هم از لقبی که به ات داده بود خجالت کشید و زبونش بند اومد.
= خب...
نامجون کلیدها رو توی دستش چرخوند.
_ وسایلت رو بردار.
لحنش کاملاً عادی بود. همون لحن جدیای که همیشه داشت ولی جای بحثی نمیزاشت. ات هم در نهایت چیزی نگفت و کیفش رو برداشت، هر دو به سمت در رفتن. ات کفشهاش رو پوشید و نامجون هم در رو باز کرد. قبل از اینکه بیرون برن، ات ناخودآگاه یه نگاه کوتاه به راهروی خونه انداخت.
در اتاق اومی کاملاً بسته بود. لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
= اومی واقعاً عجیب شده.
_ از بچگی عجیب بود.
ات خندید.
= قبول دارم.
هر دو از خونه بیرون رفتن. اما چند ثانیه بعد از بسته شدن در... در اتاق اومی خیلی آروم باز شد.
اومی سرش رو بیرون آورد و مطمئن شد صدای قدمهاشون دیگه نمیاد. بعد لبخند بزرگی زد.
~خانم کوچولو... عملیات انجام شد.
با رضایت در اتاقش رو بست و خودش رو روی تخت انداخت. از نظر اومی، نقشهاش فوقالعاده پیش رفته بود. اینکه نامجون خودش پیشنهاد داده بود برسونتش حکم یه قدم بزرگ رو داشت.
و حالا این دو نفر چند دقیقهای رو تنها داشتن.
اومی با همون لبخند به سقف خیره شد.
~ فقط یه کم هلشون بدم جلو... بقیهش با خودشون.
اما ات هنوز نمیفهمید چرا از اینکه امشب نامجون خودش پیشنهاد داده بود برسونتش، یه حس عجیب و نامعلوم گوشهی ذهنش جا خوش کرده بود.
ماشین از کوچه خارج شد. داخل ماشین سکوت آرومی جریان داشت.
و این بار، برخلاف همیشه، هیچ اومیای نبود که وسط سکوت بپره و رومخ ات راه بره(اومی پسرم بیا پیش خودم ات لیاقت نداره😑)
فقط ات بود و نامجون بودن...و مسیری که قرار بود چند دقیقه بیشتر طول نکشه.
ــــ
کامنتتونو ازم دریغ نکنید بوس🎀
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#like_swan
𝑃𝑇 8
ویو هویج:
صدای نامجون که از راهرو اومد، باعث شد هر دوشون همونجا ساکت بشن.
ات و اومی چند ثانیه به هم نگاه کردن. انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل نزدیک بود همو بکشن.
نامجون وارد پذیرایی شد و نگاه کوتاهی به هر دوشون انداخت.
_ چی شده؟
اومی خیلی عادی شونه بالا انداخت.
~ هیچی دایی.
ات هم سریع سرش رو تکون داد.
=اوم هیچی.
نامجون چند لحظه بهشون خیره موند. معلوم بود جوابشون رو باور نکرده، ولی خستهتر از اون بود که بخواد پیگیرش بشه.
_ باشه، خستمههه...
کیفش رو کنار گذاشت و روی مبل افتادو لم داد.
ات همونجا موند و اومی هم سعی کرد قیافهش کاملاً عادی باشه، ولی گوشهی لبش هنوز یه لبخند ریز داشت.
نامجون متوجه شد.
_ اومی چرا میخندی؟
~ همینجوری.
_ اومی.
~ بلههه؟
_ وقتی میگی همینجوری، یعنی یه کاری کردی.
~ به جون خودم هیچ کاری نکردم.
نامجون چشمهاش رو ریز کرد.
_ امیدوارم غلطی نکرده باشی.
ات لبخندش رو قایم کرد. با اینکه نمیخواست، رفتار این دوتا همیشه باعث میشد احساس کنه وارد یه نمایش کمدی شده که خودش هم یکی از بازیگراشه
(برای شرکت در نمایش کمدی با حضور اختصاصی نامجون و اومی «نامجون عشق تیم ما، اومی خوشتیپ ما» رو کامنت کنید😔)
چند ساعت بعد، هوا کاملاً تاریک شده بود.
ات هنوز خونهی اومی بود و هر سه نفر دور میز شام نشسته بودن. صحبت خاصی بینشون نبود، فقط گاهی اومی چیزی میگفت و نامجون جواب کوتاهی میداد و ات هم وسط حرفهاشون میخندید.
فضای خونه آروم و راحت و خانوادگی بود.
ات برخلاف مدرسه، توخونه، نامجون رو نه به چشم معلمش، بلکه به عنوان دوستش میبینه.
و همین موضوع باعث شده حضورش براش عجیب نباشه.
تقریباً بعد از شام، اومی قاشقش رو کنار بشقاب گذاشت و یه خمیازهی نمایشی کشید.
~ من دیگه خوابم میاد.
ات نگاهش کرد.
= الان؟
~ آره. خیلی خستهم. تو که جغدی.
نامجون که داشت لیوان نوشابه اش رو روی میز میذاشت، نگاهی به اومی انداخت.
_ تو که تا همین پنج دقیقه پیش داشتی حرف میزدی.
~ آدم ممکنه یهویی خوابش بگیره دایی.
ات با شک نگاهش کرد.
= تو چرا اینقدر عجیب شدی؟ بسمالله...
~ من؟ اصلاً.
اومی از جاش بلند شد و بشقابش رو گذاشت تو سینک.
~ شب بخیررر.
نامجون سرش رو تکون داد.
_ شب بخیر.
ات هم به رفتنش نگاه کرد. چند ثانیه بعد، صدای بسته شدن در اتاق اومی اومد.ات یه نگاه به ساعت انداخت.
تقریباً دیر شده بود.
= فکر کنم منم دیگه برم خونه.
نامجون که تازه از جاش بلند شده بود، مکث کرد.
_ الان؟
= آره. دیر شده.
نامجون بدون اینکه چیز بیشتری بگه، کلیدهای ماشینش رو از روی میز برداشت.
_ بیا میرسونمت.
ات سریع گفت:
= نه، لازم نیست. خودم میرم.
_ این موقع شب تنها؟ برای یه خانم کوچولو امن نیست.
ات چند لحظه ساکت موند نامجون هم از لقبی که به ات داده بود خجالت کشید و زبونش بند اومد.
= خب...
نامجون کلیدها رو توی دستش چرخوند.
_ وسایلت رو بردار.
لحنش کاملاً عادی بود. همون لحن جدیای که همیشه داشت ولی جای بحثی نمیزاشت. ات هم در نهایت چیزی نگفت و کیفش رو برداشت، هر دو به سمت در رفتن. ات کفشهاش رو پوشید و نامجون هم در رو باز کرد. قبل از اینکه بیرون برن، ات ناخودآگاه یه نگاه کوتاه به راهروی خونه انداخت.
در اتاق اومی کاملاً بسته بود. لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
= اومی واقعاً عجیب شده.
_ از بچگی عجیب بود.
ات خندید.
= قبول دارم.
هر دو از خونه بیرون رفتن. اما چند ثانیه بعد از بسته شدن در... در اتاق اومی خیلی آروم باز شد.
اومی سرش رو بیرون آورد و مطمئن شد صدای قدمهاشون دیگه نمیاد. بعد لبخند بزرگی زد.
~خانم کوچولو... عملیات انجام شد.
با رضایت در اتاقش رو بست و خودش رو روی تخت انداخت. از نظر اومی، نقشهاش فوقالعاده پیش رفته بود. اینکه نامجون خودش پیشنهاد داده بود برسونتش حکم یه قدم بزرگ رو داشت.
و حالا این دو نفر چند دقیقهای رو تنها داشتن.
اومی با همون لبخند به سقف خیره شد.
~ فقط یه کم هلشون بدم جلو... بقیهش با خودشون.
اما ات هنوز نمیفهمید چرا از اینکه امشب نامجون خودش پیشنهاد داده بود برسونتش، یه حس عجیب و نامعلوم گوشهی ذهنش جا خوش کرده بود.
ماشین از کوچه خارج شد. داخل ماشین سکوت آرومی جریان داشت.
و این بار، برخلاف همیشه، هیچ اومیای نبود که وسط سکوت بپره و رومخ ات راه بره(اومی پسرم بیا پیش خودم ات لیاقت نداره😑)
فقط ات بود و نامجون بودن...و مسیری که قرار بود چند دقیقه بیشتر طول نکشه.
ــــ
کامنتتونو ازم دریغ نکنید بوس🎀
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۴۸۵
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط