dark life = 2

راهروی منتهی به اتاق A1 طولانی تر و سردتر از همیشه به نظر می رسید. هر قدمی که برمی داشت، صدای کوبیده شدن پاشنه های کفشش روی کف سرامیکی راهرو، مثل شمارش معکوس یک بمب ساعتی توی گوشش طنین می انداخت. چهار نگهبان غول پیکر با چهره های زمخت و تفنگ های شوک الکتریکی، مثل مجسمه روبروی در آهنی بزرگ و سربی رنگ ایستاده بودند. با دیدن ات، بی حرف و کلام راه را باز کردند. یکی شان با کلیدی مخصوص، قفل سنگین در را باز کرد. صدای جیرینگ فلز روی فلز، اعصاب ات را خرد کرد.

در که باز شد، بوی تندی از ضدعفونی کننده ی قوی، فلز سرد و یک چیز دیگر به مشامش خورد؛ بویی که بعدها فهمید، بوی ترس خودش بود. اتاق، لخت و بی روح بود. یک میز فلزی پیچ شده به زمین، دو صندلی روبروی هم و یک پنجره ی بزرگ ضدگلوله که حیاط خلوت مرکز را نشان می داد و نوری سربی و غمگین از آن به داخل می تابید.

و آنجا، در میانه ی این اتاق سرد، او نشسته بود.

کیم تهیونگ.

عکسش هزاران بار کم لطفی کرده بود. او در واقعیت، بسیار ترسناک تر، بسیار مرموزتر و در عین حال، به طرز عجیبی، زیباتر بود. قد بلند و هیکل ورزیده اش که حتی زیر لباس فرم سفید و گشاد بیمارستانی هم مشخص بود، عضلات قدرتمند شانه ها و بازوهایش که زیر پارچه ی نازک موج برمی داشت، و دست ها... دست هایی بزرگ با بندهای انگشت برجسته و رگ های آبی رنگی که از پشت دست های گندم گونش بالا می آمدند. دست هایی که ات نمی توانست تصور نکند که چه کارهای هولناکی ازشان برمی آید. دست ها و پاهایش با زنجیرهای فولادی سنگینی به هم و سپس به صندلی بسته شده بود. با این حال، طوری آنجا لم داده بود که انگار روی تختی از ابریشم نشسته، نه صندلی شکنجه. پاهای بلندش را از مچ روی هم انداخته بود و کمرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود.

اما صورتش... صورتش تلفیقی از تضادها بود. پوست گندمی روشنش که زیر نور سرد اتاق، هاله ای طلایی داشت، فک تیزی که می توانست دست کسی را ببرد، و اما چشم هایش... وقتی سرش را بلند کرد و نگاهش به ات گره خورد، ات احساس کرد تمام هوای اتاق مکیده شده.

چشمانش قهوه ای تیره و بادامی شکلی بودند که در حالت عادی، می توانستند گرم و فریبنده باشند. اما الان، مثل دو تکه یخ سیاه، سرد، بی روح و عمیقاً سرگرم کننده به نظر می رسیدند. انگار او از قبل می دانست ات کیست، از کجا آمده و چه غلطی می خواهد بکند. گوشه ی لب پر و گوشتی اش، به آرامی، بسیار آرام، به سمت بالا خم شد. لبخندی نبود؛ تمسخری بیمارگونه بود. لبخند یک شکارچی که طعمه ی خود را در تله دیده.

ات نفسش را دوباره توی سینه حبس کرد و سعی کرد دست هایش نلرزد. کیفش را روی میز گذاشت و با صدایی که سعی می کرد محکم و حرفه ای باشد، گفت: «سلام، آقای کیم. من دکتر پارک ات هستم. از امروز، روانشناس مسئول پرونده ی شما.»

سکوت. سنگین، کُشنده و آغشته به همان بوی تند. تهیونگ هیچ نگفت. فقط همان نگاه خیره و آن لبخند کمرنگ مسخره کننده روی لب هایش خشکیده بود. نگاهش به آرامی، مثل یک مار سمی که شکارش را بررسی می کند، از بالای سر ات (با آن 189 سانتی متر قد، حتی وقتی نشسته بود هم از اتِ 165 سانتی بلندتر بود) شروع به پایین آمدن کرد. روی موهای بلندش، پیشانی اش، چشم های نگرانش، خط فکش، گردن نازک و سفیدش، و سپس روی انحنای سینه ها و کمر باریکش که زیر کت سفید مجلسی، مثل یک گنج ممنوعه پنهان شده بود، مکث کرد. مکثی طولانی، گستاخانه و عمیقاً آزاردهنده. ات احساس کرد که با همان یک نگاه، تمام لباس هایش را پاره کرده و به بدنش تجاوز بصری کرده.

ناگهان، صدای بم، زمخت و گرفته ای که از اعماق سینه اش بیرون می آمد، مثل غرش یک حیوان خسته، سکوت را شکست. لحنش کُند، بادقت و پر از لایه های پنهان طعنه بود: «دکتر... پارک.» مکث کرد و انگار از طعم اسمش روی زبانش لذت برد. «چه... زیبا. انتظار یه پروفسور پیر و قوزی رو داشتم که از پشت عینک ته استکانی اش برام نسخه ی سرکوب بپیچه. ولی به جاش... یه پروانه ی سفید کوچولو رو فرستادن تو قفس شیر.»

ات از قیاسش، دلش آشوب شد، اما خودش را نباخت. صاف تر ایستاد و نگاهش را به چشمانش خیره کرد. اولین قانون روانشناسی: هرگز اجازه نده بیمار، قدرت را در چشمانت ببیند. حتی اگر چشمانش چاه های وایل بیانتها باشند.

«آقای کیم، اینجا کسی حیوان نیست. ما اینجاییم تا بتونیم به هم کمک کنیم. ازتون می خوام باهام همکاری کنین تا جلساتمون مفید باشه. طبق پرونده تون، شما...»

اما تهیونگ حرفش را قطع کرد. با همان لحن کُند و کشنده، مثل چکیدن قطره های آب یخ. «اون پرونده رو ببندین، دکتر.» زنجیرهای دستش کمی تق تق صدا دادند، نه از سر تقلا، بلکه انگار فقط می خواست صدای فلز، اعصاب ات را بیشتر خط خطی کند. «پروندتون پر از دروغ و چرنده. من یه بیمار نیستم.»
دیدگاه ها (۱)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۱۹: انفجارِ حقیقت در اتاقِ ف...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

the lost leaves/رمان جیمین

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۱اتاق آت، دنیایی بود که در آن زما...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

پارت ۱۹۵

دختر و پارتی

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط