*گل یخ*
*گل یخ*
*محمد*
امید با نفرت نگام می کرد خیلی خونسرد گفتم: یعنی تو نمی دونی شراره کجاست
- نه
- باشه مدرک دارم حداقل ده سال تو زندان آب خنک بخوری ببینم شراره می تونه نجاتت بده
- بد می بینی محمد
- تهدیدم اضافه کنید به جرماش
- محمد بیچارت می کنم
رفتم کنارش وگفتم : واقعا نامردی چطور تونستی باعث مرگ یه بچه بشی
- تو بچه ات رو کشتی نه من
- قانون جوابتو میده
از اتاق اومدم بیرون آرمین گفت : چی شد ؟
- شراره رو لو نمیده
- چی گفت
- بریم یه چیزی بخوریم سرم خیلی درد می کنه
- امروز حسابی سرت شلوغ بود بابا کارت درسته
- آره فقط نمی تونم برای خودم کاری انجام بدم
- شام بریم خونه ای ما
- نه ارمین باید برم خونه خیلی خستم وخوابم میاد
- باشه پس بریم کافه
رفتیم کافه ای همیشگی آرمین سفارش داد داشتم پرونده ها رو تو کیفم مرتب می کردم آرمین گفت : بگو دیگه امید چی گفت؟
- اولش انکار می کرد بعد فهمید مدرک داریم ازش گفت نقشه ای شراره بود بعد از اینکه من ترکش کردم امید رو فرستاد دنبالم تصور کن همه جا بود حتا تصادفمونم کار اون بود شراره رو بیچاره می کنم بزار آسون ازش گذشتم زندگیمو نابود کرد بعد اینکه پول دادن آزمایشهامو دست کاری کردن بعدم امید دوبار اومد سر راه فرشته عکس گرفتن من نادونم چی فکر کردم
- تو واقعا فکر کردی فرشته با اون پسرست
- نه باور نکردم ولی وقتی بابا گفت ما نمی تونیم بچه داربشیم ومن مشکل دارم فکر نمی کردم که بچه داربشیم کلا خیلی بچگانه رفتار کردم حتا یه دکتردیگه هم نرفتم چون به دکتر خودم اعتماد داشتم فکر نمی کردم اینجوری بشه اونا بیان آزمایشات منو دست کاری کنن وقتی فرشته گفت بارداره منم تو حالت مستی بودم نفمیدم چی شد وچیکار کردم حتا یادمم نمیاد وقتی صدای گریه هاش همیشه تو گوشمه وشبا کابوس می بینم مهدی کم بود فرشته اضافه شد
- خودتو ناراحت نکن درست میشه شراره رو اگه قانون مجازات نکنه خدا مجازاتش می کنه
- خدا کنه
سفارشاتمون رو آوردن بعد از خوردن از هم خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونه هامون با ورودم به خونه ودیدن ماشین مهرداد عصبی شدم مشت زدم به فرمون باید خودمو کنترل می کردم رفتم داخل وسلام کردم مهرداد رفتارش خوب بود با محبت رفتار می کرد واین منو متعجب می کرد اون اگه فرشته رو دوست داشت واومده دنبالش باید از وجودش تو خونه شوهر سابقش عصبی باشه ولی بر عکس بود من عصبی بودم انقدر نگاش کردم لبخند زد گفت : محمد جان بنشین چند دقیقه است سر پای
- نه مرسی خستم
فرشته رو نگاه کردم سرش پایین بود ماهک نگام می کرد ولی نمیومد طرفم چون دیگه بهش روی خوش نشون نمیدادم رفتم بالا بر عکس همیشه که دوش می گرفتم انقدر خسته بودم نمی دونم چطور لباسهامو در آوردم ورفتم رو تخت وخوابیدم
*محمد*
امید با نفرت نگام می کرد خیلی خونسرد گفتم: یعنی تو نمی دونی شراره کجاست
- نه
- باشه مدرک دارم حداقل ده سال تو زندان آب خنک بخوری ببینم شراره می تونه نجاتت بده
- بد می بینی محمد
- تهدیدم اضافه کنید به جرماش
- محمد بیچارت می کنم
رفتم کنارش وگفتم : واقعا نامردی چطور تونستی باعث مرگ یه بچه بشی
- تو بچه ات رو کشتی نه من
- قانون جوابتو میده
از اتاق اومدم بیرون آرمین گفت : چی شد ؟
- شراره رو لو نمیده
- چی گفت
- بریم یه چیزی بخوریم سرم خیلی درد می کنه
- امروز حسابی سرت شلوغ بود بابا کارت درسته
- آره فقط نمی تونم برای خودم کاری انجام بدم
- شام بریم خونه ای ما
- نه ارمین باید برم خونه خیلی خستم وخوابم میاد
- باشه پس بریم کافه
رفتیم کافه ای همیشگی آرمین سفارش داد داشتم پرونده ها رو تو کیفم مرتب می کردم آرمین گفت : بگو دیگه امید چی گفت؟
- اولش انکار می کرد بعد فهمید مدرک داریم ازش گفت نقشه ای شراره بود بعد از اینکه من ترکش کردم امید رو فرستاد دنبالم تصور کن همه جا بود حتا تصادفمونم کار اون بود شراره رو بیچاره می کنم بزار آسون ازش گذشتم زندگیمو نابود کرد بعد اینکه پول دادن آزمایشهامو دست کاری کردن بعدم امید دوبار اومد سر راه فرشته عکس گرفتن من نادونم چی فکر کردم
- تو واقعا فکر کردی فرشته با اون پسرست
- نه باور نکردم ولی وقتی بابا گفت ما نمی تونیم بچه داربشیم ومن مشکل دارم فکر نمی کردم که بچه داربشیم کلا خیلی بچگانه رفتار کردم حتا یه دکتردیگه هم نرفتم چون به دکتر خودم اعتماد داشتم فکر نمی کردم اینجوری بشه اونا بیان آزمایشات منو دست کاری کنن وقتی فرشته گفت بارداره منم تو حالت مستی بودم نفمیدم چی شد وچیکار کردم حتا یادمم نمیاد وقتی صدای گریه هاش همیشه تو گوشمه وشبا کابوس می بینم مهدی کم بود فرشته اضافه شد
- خودتو ناراحت نکن درست میشه شراره رو اگه قانون مجازات نکنه خدا مجازاتش می کنه
- خدا کنه
سفارشاتمون رو آوردن بعد از خوردن از هم خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونه هامون با ورودم به خونه ودیدن ماشین مهرداد عصبی شدم مشت زدم به فرمون باید خودمو کنترل می کردم رفتم داخل وسلام کردم مهرداد رفتارش خوب بود با محبت رفتار می کرد واین منو متعجب می کرد اون اگه فرشته رو دوست داشت واومده دنبالش باید از وجودش تو خونه شوهر سابقش عصبی باشه ولی بر عکس بود من عصبی بودم انقدر نگاش کردم لبخند زد گفت : محمد جان بنشین چند دقیقه است سر پای
- نه مرسی خستم
فرشته رو نگاه کردم سرش پایین بود ماهک نگام می کرد ولی نمیومد طرفم چون دیگه بهش روی خوش نشون نمیدادم رفتم بالا بر عکس همیشه که دوش می گرفتم انقدر خسته بودم نمی دونم چطور لباسهامو در آوردم ورفتم رو تخت وخوابیدم
- ۱۴.۵k
- ۰۲ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط