{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حسرتم این است در دل کز فراق روی تو

حسرتم این است در دل کز فراق روی تو
چون سپارم جان، سپارندم به خاک کوی تو
رفتم از کوی تو گریان، لیک رشکم می کُشد
کز سرشکم غیر خواهد جست راه کوی تو
رشک می کُشتم اگر خوی تو چون روی تو بود
غیر را محروم از روی تو دارد خوی تو
بعد از این ای مدعی چون بر درِ جانان روی
من هم آیم از قفا و ایستم پهلوی تو
یا تو را بینند و بگشایند در بر روی من
یا مرا را بینند و نگشایند در بر روی تو
تا کنند از ساده لوحی های من آگهت
قاصد از وی نامه ی ننوشته آرد سوی تو
دیدگاه ها (۱)

روبرویم می نشینی چای دم کردی ولی...یک زمستان در نگاهت، باز ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط