{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 4
چشمانی همچو خون
به حرفش گوش دادم و هر دو به سمت کلاس رفتیم اون جلوم بود. چشم ازش بر نمیداشتم. یعنی نمیتونستم بردارم. به کلاس رسیدیم برگشت و گفت:هوی نفله بزار اول من برم تو بعد از چند دقیقه بیا تا شک نکنن
سرم رو به نشونه باشه تکون دادم. رفت داخل بعد از چند دقیقه منم رفتم تو و سر جام نشستم بازم به کاتسوکی نگاه کردم. استاد اومد و شروع به درس دادن کرد ولی من به درس گوش نمیدادم و به کاتسوکی نکاه میکردم. مدرسه تموم شد. به خونه رفتم. نه شام خوردم و نه درس خوندم مستقیم گرفتم خوابیدم به خودم کفتم فردا صبح بیدار میشم تمالیفمو انجام میدم. یک هفته از اون موضوع میگذره. نمیدونم چرا بعد از اون موضوع با دیدن کاتسوکی قلبم به تپش میاد و نمیتونم خودمو کنترل کنم. دلیلش نامعلومه شاید برای حس بدهکار بودن باشه. به خودم اومدم. استاد منو صدا کرد تا برم پای تخته. خداراشکر سوالشو بلد بودم. حلش کردم و نشستم سر جام. کاتسوکی با حس غرور بهم نگاه میکرد. البته نه فقط من بلکه با همه اینجوری بود
دیدگاه ها (۰)

میخوام اینو بکشمبه نظرتون میتونم؟ رمی بهتر میتونه بگهرمییییی...

گیلیلیلیلیلیلیلیلی کشیدمششششششنظراتتون رو تو کامنتا بگیناشکا...

رمان چشمانی همچو خون

اینو بگم که یک کوست کدید به ایزوکو اضافه شدهمیتونه کنترل ذهن...

استاد ریاضیات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط