پارت ۷۱
پارت ۷۱
همان شب...
طبق قول تهیونگ، چهار نفر برای جشن کوچکشان به یک کافه رفتند.
البته طبق معمول، «جشن کوچک» با انتخاب تهیونگ تبدیل شده بود به سفارش کلی غذا.
آنا با دیدن میز گفت:
ـ «تهیونگ... این برای چهار نفره؟»
تهیونگ با اعتمادبهنفس جواب داد:
ـ «بله.»
جیمین به بشقابها نگاه کرد.
ـ «مطمئنی برای چهار نفره؟ نه چهل نفر؟»
تهیونگ اخم کرد.
ـ «من ورزشکارم. غذا لازم دارم.»
کوک آرام گفت:
ـ «تو بیشتر از ورزشکار، غذاخور حرفهای هستی.»
آنا و جیمین زدند زیر خنده.
...
بعد از شام...
تهیونگ گوشیاش را بیرون آورد.
ـ «خب، عکس یادگاری.»
جیمین گفت:
ـ «بازم عکس؟»
ـ «بله. چون امروز روز مهمیه.»
کوک با خونسردی گفت:
ـ «برای تو همه چیز روز مهمیه.»
ـ «چون من آدم مهمی هستم.»
آنا با خنده گفت:
ـ «اعتمادبهنفست واقعاً عجیب شده.»
...
چهارنفر کنار هم ایستادند.
تهیونگ گوشی را تنظیم کرد.
اما قبل از عکس...
جیمین آرام دستش را پشت سر تهیونگ برد و موهایش را به هم ریخت.
تهیونگ برگشت.
ـ «هی!»
جیمین با خنده گفت:
ـ «یادگاری بهتر شد.»
آنا از خنده خم شد.
کوک هم لبخند زد.
عکس گرفته شد.
...
بعد از کافه...
در مسیر برگشت، آنا ناگهان ایستاد.
ـ «وای!»
سه نفر برگشتند.
جیمین پرسید:
ـ «چی شد؟»
آنا به ویترین یک مغازه نگاه میکرد.
ـ «اون دستبند رو ببینین.»
تهیونگ نزدیک شد.
ـ «قشنگه.»
آنا لبخند زد.
ـ «ولی نه، لازم ندارم.»
و راه افتاد.
کوک چند ثانیه بیشتر به ویترین نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
...
فردای آن روز...
باشگاه.
تمرین طبق معمول شروع شد.
اما فضای امروز کمی متفاوت بود.
چند نفر از دخترهای باشگاه آرام با هم صحبت میکردند.
یکی از آنها گفت:
ـ «آنا همیشه کنار کوکه.»
دیگری جواب داد:
ـ «چون فامیلشه.»
ـ «ولی رفتار کوک با اون با بقیه فرق داره.»
...
آنا وقتی وارد سالن شد، متوجه نگاه چند نفر شد.
اما چیزی نگفت.
مینجائه که کنار او بود، پرسید:
ـ «چیزی شده؟»
ـ «نه، فکر کنم.»
مینجائه با نگرانی نگاه کرد.
ـ «اگه کسی اذیتت کرد، بگو.»
آنا لبخند زد.
ـ «باشه.»
...
در همان لحظه...
یکی از دخترها نزدیک آمد.
با لبخند ظاهری گفت:
ـ «آنا، تو که اینقدر به کوک نزدیکی...»
آنا متعجب نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «هیچی. فقط خوششانسی که فامیلی و میتونی اینقدر راحت کنارش باشی.»
لحنش کمی کنایه داشت.
قبل از اینکه آنا جواب بدهد...
صدای کوک آمد.
ـ «مشکلی پیش اومده؟»
همه ساکت شدند.
دختر سریع گفت:
ـ «نه، فقط داشتیم حرف میزدیم.»
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «پس بهتره روی تمرین تمرکز کنین.»
لحنش سرد بود.
دختر چیزی نگفت و رفت.
...
آنا آرام گفت:
ـ «لازم نبود بیای.»
کوک جواب داد:
ـ «بود.»
ـ «چرا؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «چون کسی نباید ناراحتت کنه.»
آنا لبخند کوچکی زد.
ـ «مرسی.»
کوک فقط سر تکان داد.
اما خودش هم نمیدانست...
چرا دیدن ناراحتی آنا، بیشتر از چیزی که فکر میکرد اذیتش کرده بود.
از دور...
جیمین و تهیونگ همه چیز را دیده بودند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «خب...»
جیمین لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «فکر کنم کمکم داره شروع میشه.»
جیمین نگاهش را به کوک و آنا دوخت.
ـ «ولی خودش هنوز خبر نداره.»
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
همان شب...
طبق قول تهیونگ، چهار نفر برای جشن کوچکشان به یک کافه رفتند.
البته طبق معمول، «جشن کوچک» با انتخاب تهیونگ تبدیل شده بود به سفارش کلی غذا.
آنا با دیدن میز گفت:
ـ «تهیونگ... این برای چهار نفره؟»
تهیونگ با اعتمادبهنفس جواب داد:
ـ «بله.»
جیمین به بشقابها نگاه کرد.
ـ «مطمئنی برای چهار نفره؟ نه چهل نفر؟»
تهیونگ اخم کرد.
ـ «من ورزشکارم. غذا لازم دارم.»
کوک آرام گفت:
ـ «تو بیشتر از ورزشکار، غذاخور حرفهای هستی.»
آنا و جیمین زدند زیر خنده.
...
بعد از شام...
تهیونگ گوشیاش را بیرون آورد.
ـ «خب، عکس یادگاری.»
جیمین گفت:
ـ «بازم عکس؟»
ـ «بله. چون امروز روز مهمیه.»
کوک با خونسردی گفت:
ـ «برای تو همه چیز روز مهمیه.»
ـ «چون من آدم مهمی هستم.»
آنا با خنده گفت:
ـ «اعتمادبهنفست واقعاً عجیب شده.»
...
چهارنفر کنار هم ایستادند.
تهیونگ گوشی را تنظیم کرد.
اما قبل از عکس...
جیمین آرام دستش را پشت سر تهیونگ برد و موهایش را به هم ریخت.
تهیونگ برگشت.
ـ «هی!»
جیمین با خنده گفت:
ـ «یادگاری بهتر شد.»
آنا از خنده خم شد.
کوک هم لبخند زد.
عکس گرفته شد.
...
بعد از کافه...
در مسیر برگشت، آنا ناگهان ایستاد.
ـ «وای!»
سه نفر برگشتند.
جیمین پرسید:
ـ «چی شد؟»
آنا به ویترین یک مغازه نگاه میکرد.
ـ «اون دستبند رو ببینین.»
تهیونگ نزدیک شد.
ـ «قشنگه.»
آنا لبخند زد.
ـ «ولی نه، لازم ندارم.»
و راه افتاد.
کوک چند ثانیه بیشتر به ویترین نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
...
فردای آن روز...
باشگاه.
تمرین طبق معمول شروع شد.
اما فضای امروز کمی متفاوت بود.
چند نفر از دخترهای باشگاه آرام با هم صحبت میکردند.
یکی از آنها گفت:
ـ «آنا همیشه کنار کوکه.»
دیگری جواب داد:
ـ «چون فامیلشه.»
ـ «ولی رفتار کوک با اون با بقیه فرق داره.»
...
آنا وقتی وارد سالن شد، متوجه نگاه چند نفر شد.
اما چیزی نگفت.
مینجائه که کنار او بود، پرسید:
ـ «چیزی شده؟»
ـ «نه، فکر کنم.»
مینجائه با نگرانی نگاه کرد.
ـ «اگه کسی اذیتت کرد، بگو.»
آنا لبخند زد.
ـ «باشه.»
...
در همان لحظه...
یکی از دخترها نزدیک آمد.
با لبخند ظاهری گفت:
ـ «آنا، تو که اینقدر به کوک نزدیکی...»
آنا متعجب نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «هیچی. فقط خوششانسی که فامیلی و میتونی اینقدر راحت کنارش باشی.»
لحنش کمی کنایه داشت.
قبل از اینکه آنا جواب بدهد...
صدای کوک آمد.
ـ «مشکلی پیش اومده؟»
همه ساکت شدند.
دختر سریع گفت:
ـ «نه، فقط داشتیم حرف میزدیم.»
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «پس بهتره روی تمرین تمرکز کنین.»
لحنش سرد بود.
دختر چیزی نگفت و رفت.
...
آنا آرام گفت:
ـ «لازم نبود بیای.»
کوک جواب داد:
ـ «بود.»
ـ «چرا؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «چون کسی نباید ناراحتت کنه.»
آنا لبخند کوچکی زد.
ـ «مرسی.»
کوک فقط سر تکان داد.
اما خودش هم نمیدانست...
چرا دیدن ناراحتی آنا، بیشتر از چیزی که فکر میکرد اذیتش کرده بود.
از دور...
جیمین و تهیونگ همه چیز را دیده بودند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «خب...»
جیمین لبخند زد.
ـ «آره.»
ـ «فکر کنم کمکم داره شروع میشه.»
جیمین نگاهش را به کوک و آنا دوخت.
ـ «ولی خودش هنوز خبر نداره.»
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲.۷k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط