ابوالحسن خرقانی میگوید:
ابوالحسن خرقانی میگوید:
جواب دو نفر مرا سخت تکان داد؛
اول مرد فاسدی از کنارم گذشت
و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!
او گفت: ای شیخ!
خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...
دوم؛ مستی دیدم که اُفتان و خیزان در جادهاى
گِل آلود میرفت.
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت: من بلغزم باکی نیست،
بهوش باش تو نلغزی ای شیخ که
جماعتی از پی تو خواهند لغزید...
#خدا
#خدا_میبیند
#تو_برو_خود_را_باش
#من_دهان_باز_نکردم_که_نَرنجی_از_من
جواب دو نفر مرا سخت تکان داد؛
اول مرد فاسدی از کنارم گذشت
و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!
او گفت: ای شیخ!
خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...
دوم؛ مستی دیدم که اُفتان و خیزان در جادهاى
گِل آلود میرفت.
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت: من بلغزم باکی نیست،
بهوش باش تو نلغزی ای شیخ که
جماعتی از پی تو خواهند لغزید...
#خدا
#خدا_میبیند
#تو_برو_خود_را_باش
#من_دهان_باز_نکردم_که_نَرنجی_از_من
- ۷۹۰
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط