{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابوالحسن خرقانی می‌گوید:

ابوالحسن خرقانی می‌گوید:
جواب دو نفر مرا سخت تکان داد؛
اول مرد فاسدی از کنارم گذشت
و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!
او گفت: ای شیخ!
خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد شد...

دوم؛ مستی دیدم که اُفتان و خیزان در جاده‌اى
گِل آلود می‌رفت.
به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت: من بلغزم باکی نیست،
بهوش باش تو نلغزی ای شیخ که
جماعتی از پی تو خواهند لغزید...

#خدا
#خدا_می‌بیند
#تو_برو_خود_را_باش
#من_دهان_باز_نکردم_که_نَ‌رنجی_از_من
دیدگاه ها (۰)

داشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوندن...

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (شرح۵)به یقین با هر سختی آسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط