{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود،

می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست،

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد،

می پیچد به هم ،

گره گره می شود،

بعد باید صبوری کنی،

گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود،

کورتر می شود،

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد،

باید سر و ته کلاف را برید،

یک گره ی ظریف کوچک زد،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد،

یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد،

گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله،

باید یک جایی تمامش کرد،

سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام

"حرمت "

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.....


#زنده_یاد_سیمین_بهبهانی


دیدگاه ها (۲)

صدا کن مراصدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه ...

حضرت عشق! بفرما که دلم خانه توستسرعقل آمده هر بنده که دیوانه...

می توان با دست های توگره از کلاف دلتنگی باز کردو بافت هزار ر...

شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنمتنها به یاد بودنت ،احس...

🔅 #پندانه ✍ نگذاریم بند «حرمت» پاره شود🔹زندگى مثل يک كامواست...

رمان The Law of Violence

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط