#The_Dark_side_of_heros

#The_Dark_side_of_heros
part 1
تو اتاقم مشغول کتاب خوندن بودم و کتاب رو ورق میزنم. حسابی برای جواب آزمون ورودی دبیرستان یو.ای هیجان دارم..
آره خب راستش فقط من تنها نبودم، اکیپم هم بود باهام. من،شوکو،میرای و یونا.. خب اونا هم خیلی هیجان داشتن حتی بیشتر از من. تو همین افکار بودم که یهو یکی در اتاقم رو زد..
+کیه؟؟
-منم..هنری...
آهه..معرفی نکردم..هنری داداش بزرگمه و تنها کسیه که تو خانواده باهام مهربونه..که از این وضعیت راضیم.
+بیا تو..
هنری یه پاکت تو دستشه و با خوشحالی و عجله میاد سمتم و کنارم رو تخت میشینه. موهای مشکیش حسابی ژولیده بود و چشمای آبیش هم برق میزد و هیجان زیادی داشت.
-اینم جواب نتایج.. امیدوارم که موفق شده باشیی‌..
+ممنونم داداشی..
پاکت رو میگیرم و بازش میکنم و از داخلش، برگه نتایج رو در میارم. تا کاغذ رو باز میکنم و نتایج رو میخونم. به محض دیدن نمره و نتایج حسابی خوشحال میشم و ذوق میکنم..
+قبوللل شدمممم...ایولللللل..
-ببینم برگه رو..
هنری برگه نتایج رو میبینه و می‌خنده و با شیطنت موهامو بهم می‌ریزه
-آفرین هیتومی..کارت عالی بود..تو آزمون کتبی نمره کامل رو آوردی و تو آزمون عملی هم کارت عالی بود..
بعد از چند دقیقه میرم سمت لپ‌تاپم و تو گروه چت میکنم. یکم که میگذره یونا یه تماس تصویری برگزار می‌کنه و هممون توش جوین میشیم.
یونا: وااییییییی بچه هاااا خیلی ذوقق دارمممم، نتایج امتحانات و آزمونتون اومد؟؟
شوکو: آره اومد..من که قبول شدم..شما چطور؟؟
هیتومی: منم قبول شدم..خوشبختانه خیلی خوشحالم
میرای: آرهههه...خیلی ذوق دارم که تلاشامون نتیجه داددد
یونا: کلاسا از کی شروع میشه؟؟ شماها خبر دارین؟؟
هیتومی: از پس فردا..
شوکو: آقا موافقین فردا بریم خرید کنیم برای مدرسه؟؟
میرای: آره فکر خوبیه..
یونا: منم موافقم
هیتومی: منم وقتم آزاده..
بعد از چند دقیقه حرف زدن تصمیم بر این میشه که فردا بریم و برای مدرسه خرید کنیم. راستش اولین باره که همچین حسی دارم..یکمی نگرانم ولی خب..فک نکنم مشکلی پیش بیاد

*روز بعد*

عصر ساعت ۵:۳۶ دقیقه‌اس. حواسم به ساعت نبود داره دیر میشه. سریع از خونه میرم بیرون و به محل قرار میرم. هوا امروز ابریه که خب از ویژگی های پاییزه..خیلی خوب و دلنشینه اما یه بدی‌ای که داره اینه که روزاش کوتاهه..
بعد چند دقیقه پیاده روی میرسم به محل قرار
+طبق معمول هیچکس نیومده..
رو به نیمکت همون نزدیکی ها می‌شینم و منتظر میمونم تا بقیه بیان. یه چند دقیقه میگذره و بعد شوکو با همون استایل گنگ و خفن سر میرسه..دست تکون میدم تا پیدام کنه.
شوکو: سلام هیتومی
هیتومی: سلام دختر..دلم برات تنگ شده بود..
شوکو: بقیه کجان؟؟
هیتومی: متاسفانه باید دوباره با بهونه های عجیب یونا روبه‌رو بشیم..
شوکو: و غرغر های میرای..
دوتایی می‌خندیم و منتظر بقیه می‌مونیم. یونا با همون ظاهر آتشین، با وقار از دور میاد سمتمون و میرای هم پشت سرش..
یونا: ببخشید دیر شد..لباسم رو پیدا نمی‌کردم..
میرای: حالا میشه سریعتر بریم؟؟ داره دیر میشه..
شوکو: موافقم..

بعد چند ساعت خیابون گردی و از این پاساژ به اون پاساژ کارمون تموم میشه. میرای و یونا باهم برمیگردن چون هم مسیرن، و شوکو هم که گفت کار داره جایی و باید می‌رفت. در نتیجه گوشیم رو در آوردم و به داداش بزرگم زنگ زدم..
+الو هنری؟؟
-سلام آبجی؟؟ جونم فداتشم...؟؟
+داداشی میشه بیای دنبالم؟؟
-آره عزیزم، آدرس بفرست تا بیام..
بعد تماس رو قطع میکنم و لوکیشن رو میفرستم و داداشم در عرض پنج دقیقه خودشو می‌رسونه.‌وقتی برمیگردم خونه، از اونجایی که حوصله دعوا با مامان و بابام رو ندارم فورا میرم طبقه بالا. تو دو ساعت همه کارامو ان شدهجام میدم، دوش میگیرم، روتین‌امو انجام میدم،کیفم رو میچینم و لباس یونیفرمم رو مرتب میکنم و مستقیم میرم تو تختم و به سقف نگاه میکنم.
همینجوری تو افکارم غرق بودم که یهو خوابم برد...
دیدگاه ها (۰)

Iove and the moonPart36کوک: عشقم پاشو صبح شده یونا: نمی خوا...

Iove and the moonPart49ویو یونا چشمهام را باز کردم ساعت تقر...

خب خب دوستانامروز براتون سه تا پارت دادم البته امشباینکه می‌...

ببین میدونم این چند وقته یدونه آرت هم بیرون ندادم رو همون دو...

پارت ۴۷

خب بریم چندتا راهکار برای حفظ درسایی مثل تاریخ و ادبیات بگیم...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۳جونگ کوک :بدو وگرنه نمیتونیم بگیریمشتهیونگ: چرا الان ا...

درود به بانو های نازم ، مدارس داره شروع میشه و منم واقعیتش س...

.PRISON MAFIA.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط