کافه چی! در رگِ قلیانِ من انگور بریز
کافه چی! در رگِ قلیانِ من انگور بریز
بر سرش آتشِ خونخاهیِ تیمور بریز
شبِ جشن است بگو تا همه بشکن بزنند
بشکن اندوهِ زغال و به دلش نور بریز
منویِ رقص ببر هرکسی از راه آمد
رویِ هر تخت نُتِ تمبک و سنتور بریز
جایِ نعناع و هلو، طعمِ لبِ یار بده
بوسه یِ تلخی از آن دلبرِ مغرور بریز
قهوه یِ تُرک تر از چشمِ بلایش برسان
تهِ فنجانِ مرا فالِ شر و شور بریز
هرچه گفتم تو فقط چشم بگو، فهمیدی؟
هرچه گفتم فقط آماده یِ دستور بریز
وقتِ رفتن شده این شعر بزن جایِ حساب
هرچه غیر از سخنِ عشق و وفا دور بریز
بر سرش آتشِ خونخاهیِ تیمور بریز
شبِ جشن است بگو تا همه بشکن بزنند
بشکن اندوهِ زغال و به دلش نور بریز
منویِ رقص ببر هرکسی از راه آمد
رویِ هر تخت نُتِ تمبک و سنتور بریز
جایِ نعناع و هلو، طعمِ لبِ یار بده
بوسه یِ تلخی از آن دلبرِ مغرور بریز
قهوه یِ تُرک تر از چشمِ بلایش برسان
تهِ فنجانِ مرا فالِ شر و شور بریز
هرچه گفتم تو فقط چشم بگو، فهمیدی؟
هرچه گفتم فقط آماده یِ دستور بریز
وقتِ رفتن شده این شعر بزن جایِ حساب
هرچه غیر از سخنِ عشق و وفا دور بریز
- ۱.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط