فقط باش کہ بودنت براے من کافیسـت
فقط باش کہ بودنت براے من کافیسـت
فقط بـاش ،، حتے اگر دلت در کنج اتاق دیگری جا خوش کرده باشـد!
اگر قلمت بہ عشق دیگری روی کاغذ میچرخد!
اما من بہ هوای اتاقے کہ تو در آن نـفس میکشے ،، دلخوشـم
همینکہ چای بریزم برایـت ،، حتے اگر همیشہ سرد شود ،، بازهم دلخوشم.
من بہ عکسهاے خندان تو روی دیوار ،، خوشم
بہ نسیـم بودنت میان روزهاے تنهایـے و دلتنگیـم ، دلخوشـم!
چرا دلم بہ هیچ صراطے مستقیم نمیشود؟!؟
چرا هیچڪس نمیتواند هوش و حواسـم را از تو پرت کند؟!؟
چرا هیچ خیابانے از یادت کوتاه نمیشود؟!؟
چرا همیشہ باران است ،، وقتے یاد تو در ذهنم میچرخـد؟
و چرا پاییز...چرا همہی روزهایم پاییزیست و تمام نمیشود؟!؟
و من هنـوز دلخوشم بہ حضورِ سایہات در پشت شیشہ اتاق!!!
و آرزوے جان دادن در میان بازوانے کہ شاید تا آخرین لحظہ و آخرین نفس مرا در خود نگہ دارد
و چہ زیباست جان دادن در آغوش تو و من بہ آن دلخوشم
فقط بـاش ،، حتے اگر دلت در کنج اتاق دیگری جا خوش کرده باشـد!
اگر قلمت بہ عشق دیگری روی کاغذ میچرخد!
اما من بہ هوای اتاقے کہ تو در آن نـفس میکشے ،، دلخوشـم
همینکہ چای بریزم برایـت ،، حتے اگر همیشہ سرد شود ،، بازهم دلخوشم.
من بہ عکسهاے خندان تو روی دیوار ،، خوشم
بہ نسیـم بودنت میان روزهاے تنهایـے و دلتنگیـم ، دلخوشـم!
چرا دلم بہ هیچ صراطے مستقیم نمیشود؟!؟
چرا هیچڪس نمیتواند هوش و حواسـم را از تو پرت کند؟!؟
چرا هیچ خیابانے از یادت کوتاه نمیشود؟!؟
چرا همیشہ باران است ،، وقتے یاد تو در ذهنم میچرخـد؟
و چرا پاییز...چرا همہی روزهایم پاییزیست و تمام نمیشود؟!؟
و من هنـوز دلخوشم بہ حضورِ سایہات در پشت شیشہ اتاق!!!
و آرزوے جان دادن در میان بازوانے کہ شاید تا آخرین لحظہ و آخرین نفس مرا در خود نگہ دارد
و چہ زیباست جان دادن در آغوش تو و من بہ آن دلخوشم
- ۵۵۱
- ۳۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط