{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت

با حال آن روزم میان خاطرات تو

باران نمی بارید، اگر یک ذره وجدان داشت

می شد بگیری دست من را قبل از افتادن

اما نشد، تا من بفهمم عشق تاوان داشت

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس، من را کشت آن دردی که درمان داشت

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم. مرگ در رگ هام جریان داشت

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند

برگشتن جان پس به جسمی مرده، امکان داشت
دیدگاه ها (۲)

آخرش درد دلت، دربه‌درت خواهد کردمهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خ...

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن داردناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد...

حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به همشوق یک رابطه با حاشیه ها ...

حرف های تو شبیه است به قران حتیشب سیاه است ولی موی تو از ان ...

تو مرا کشتی؛البته، اشتباه برداشت نکن، فقط تو نبودی که مرا آس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط