به مادرم گفتم ببین پایم اینطوری شده گفت فدای سر عل
به مادرم گفتم: «ببین پایم اینطوری شده؟» گفت: «فدای سر علیاکبر(ع)»
گفتم:« راستش حاجخانم یه انگشتم را هم دادم.» گفت:« فدای سر ابالفضل(ع)»
گفتم: « حاجخانم چشمم را هم دادم رفتهها» گفت:
«عزیزتر از حضرت عباس (ع) که نیستی»
مادرم یک تعبیری دارد و همیشه میگوید:
«پسرم یاس سفیدی بود که فرستادمش حالا یکذره کبود شده
وگرنه هیچ فرقی نکرده»
+ به نقل از جانباز مدافع حرم حبیب عبداللهی
گفتم:« راستش حاجخانم یه انگشتم را هم دادم.» گفت:« فدای سر ابالفضل(ع)»
گفتم: « حاجخانم چشمم را هم دادم رفتهها» گفت:
«عزیزتر از حضرت عباس (ع) که نیستی»
مادرم یک تعبیری دارد و همیشه میگوید:
«پسرم یاس سفیدی بود که فرستادمش حالا یکذره کبود شده
وگرنه هیچ فرقی نکرده»
+ به نقل از جانباز مدافع حرم حبیب عبداللهی
- ۶۸۲
- ۲۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط