{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Vampire P39

P39
اتاق نیمه‌تاریک بود.هوا ساکن بود.جیا هنوز گیجِ نگاه‌ها، حرف‌ها، و اون نزدیکیِ‌خطرناک بود.
یونگی کنارش دراز کشیده بود.این‌بار نه با تهدید، نه با اون لحن مالکانهٔ تیز…آروم گفت:سرت درد می‌کنه؟
جیا ناخودآگاه دست برد سمت شقیقه‌ش.
– یکم…
یونگی پتو رو کمی کنار زد.اب رو از کنار میز برداشت و داد به جیا..جیا کمی از اون آب خورد و گذاشتش کنار..
یونگی با آرامی گفت
–فقط بخواب!هیچی ازت نمیخواد فقط استراحت کن!
جیا با شک نگاهش کرد.
– مطمئنی؟
یونگی نگاهشو ازش ندزدید.
– اگه می‌خواستم چیزی بخوام الان‌ نمی‌گفتم«فقط بخواب».
چیزه خاصی توی صداش بود.نه مهربونی کامل…نه تهدیده ترسناک!
خستگی بالاخره جیا رو برد!
بین‌شون فاصله بود، ولی نفس‌هاشون به هم می‌رسید.
یونگی تکون نخورد.حتی وقتی جیا توی خواب ناخودآگاه کمی نزدیک‌تر شد.
چند دقیقه بعد…نفس‌های جیا عمیق شد. کاملا خوابش برده بود.یونگی به سقف خیره موند.دستش مشت شده بود.
همون موقع—صدای خیلی آروم باز شدن در.
یونگی حتی سرشو نچرخوند.می‌دونست کیه.
~هوسوک~
هوسوک همون‌جا میخکوب شد.چشمش افتاد به جیا…که خوابیده بود کنار یونگی…فکش سفت شد.
نگاهش تیره.
با صدای خیلی پایین، پر از خشم:
–جدی هستی؟؟
یونگی خیلی آروم، بدون اینکه جیا بیدار شه، سرشو برگردوند. توی نگاهش هشدار بود.
با اشارهٔ دست گفت:«بیا بیرون.»
یونگی آهسته از تخت بلند شد.حتی پتو رو جوری مرتب کرد که جیا سردش نشه.بعد بی‌صدا از اتاق‌خارج شد درو بست راهرو تاریک بود و سکوت عمارت سنگین بود...
هوسوک دیگه خودش رو نگه نداشت:داری از خط رد می‌شی.
یونگی با خونسردی:
– من این خطو کشیدم.
– اون داره بین‌مون گیر می‌افته.
یونگی یک قدم جلو اومد.صداش پایین، ولی بُرنده:
– نه…اون مال منه!
هوسوک خندید،تلخ:تو تصمیم نمی‌گیری.
یونگی چشم تو چشمش:من انتخاب‌می‌کنم.‌‌همیشه هم همین بوده.!
چند ثانیه سکوت…دو تا هیولا، رو‌به‌روی هم.
هوسوک آهسته گفت: فقط یادت باشه…که اگه بِشکَنه، تقصیر هر دوتامونه.
یونگی برگشت سمت در…
– برای همین نمی‌ذارم نزدیکت شه.
در رو باز کرد…و قبل از اینکه برگرده تو، گفت:
– نزدیکش نشو.!
در بسته شد.و توی اتاق — جیا خواب بود.بی‌خبر از اینکه بیرون،جنگ تازه شروع شده.
دیدگاه ها (۱)

My Vampire P40

کدوم؟!

My Vampire P38

My Vampire P37

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط