عشق آغشته به خون
。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۴۲ (。☬。)
شب تنبیه
وقتی جوابی از جانب مین جی نشنید اخم هایش باز شد و با لبخند پیروزی کتش را در آورد و اورم ادامه داد: حاظر جواب خانم .. حرفات رو فراموش کردی .. مین جی به سخت تریم حالت بغضش را قورت داد : اگه میدونستم اینقدر دوست داری بهم جواب بدم پس دیگه پا رو دکمه نزار اوکی
تهیونگ تنها یک نگاه پسخندی بهش دوخت و کتش را روی مبل انداخت سپس به سمت تخت پر از گلبرگ رفت دست روبه رو مین جی ایستاد و دست تو جیب نگاهش کرد : پارک مین جی .. خیلی زبون داری
مین جی : انگار اطرافیان شما لال هستند چون من که چیزی نگفتم از این به بعدش رو ببینی چی میگی
تهیونگ با اخم نگاهش کرد سپس با لحن ای که عصبی ازش فهمید گفت : عروس خانم دیگه داری پاتو از گرینت داز تر میکنی
مین جی : حالا مونده ببینی من چجوری ادمییمـ... حرف اش گفته نشد چون تهیونگ محکم گردن مین جی را در دستش گرفت و تنها با فشار کویچکی به گردن مین جی باعث سرفه اش شد... خودش هم از این خنده های تهیونگ ترسید .. تهیونگ با چشم های گشاد نگاهش کرد سپس تند و بی حالت خندید محکم تر به گلوی نازک و سفید مین جی چنگ زد و حولش داد روی تخت تا دراز بکشه با گذاست زانو هایش مر از پهلو مین جی با لبخند زمزمه کرد : من .. چیم هیولا.. درسته هیولا زندیکت پارک مین جی تو عجلت اومده .. دختر
مین جی حالا دیگری نمیتوانست نفس بکشه .. ولی دختری نبود که تصمیم بشه سخت و با کارت محکم ای که به بازو تهیونگ زد باعث شد دستش را از روی گردن نازک مین جی بردارد .. دختر بیچاره تند روی تخت گلبرگ نشست و سرفه زد .. بیشتر و بیشتر .. تهیونگ زانوش را از روی تخت گلبرگ برداشت سپس تنها با یک لبخند لیوان آبی را برداشت سپس سمت مین جی گرفت: بخور عروسم باید انرژی داشته باشی ..
مین جی حالا اشک ریخت و با حس تنگی نفس سرفه ای زد و دستش را روی گردنش گذاشت احساس میکرد این اتاق براش تنگ شده بود پلک زد تا اشک هایش سرازیر بشن تا بلکه دید تارش را صاف کند ..
تهیونگ بیرحم نبود تهیونگ دیوانه نبود بلکه تنها میخواست اون دختر را راک کند در حالی که حالا خاطره ای از خفه کردن مین جی نداشت..
عروس با گریه دستی روی صورتش کشید تا اشک هایش را پاک کند تهیونگ دست بردار نبود .. باز هم بر روی تخت پشت سر مین جی نشست .. اینم از شب عروسی افتزاح اش شاید بقیه عروس ها الا در آغوش شوهرشون با عشق بازی همراه میکردن و کلمات زیبای را بهم میگفتند ولی مین جی تنها اشک میریخت و باید خودش را در اختیار آن مرد میگذشت...
(。☬。)پارت ۴۲ (。☬。)
شب تنبیه
وقتی جوابی از جانب مین جی نشنید اخم هایش باز شد و با لبخند پیروزی کتش را در آورد و اورم ادامه داد: حاظر جواب خانم .. حرفات رو فراموش کردی .. مین جی به سخت تریم حالت بغضش را قورت داد : اگه میدونستم اینقدر دوست داری بهم جواب بدم پس دیگه پا رو دکمه نزار اوکی
تهیونگ تنها یک نگاه پسخندی بهش دوخت و کتش را روی مبل انداخت سپس به سمت تخت پر از گلبرگ رفت دست روبه رو مین جی ایستاد و دست تو جیب نگاهش کرد : پارک مین جی .. خیلی زبون داری
مین جی : انگار اطرافیان شما لال هستند چون من که چیزی نگفتم از این به بعدش رو ببینی چی میگی
تهیونگ با اخم نگاهش کرد سپس با لحن ای که عصبی ازش فهمید گفت : عروس خانم دیگه داری پاتو از گرینت داز تر میکنی
مین جی : حالا مونده ببینی من چجوری ادمییمـ... حرف اش گفته نشد چون تهیونگ محکم گردن مین جی را در دستش گرفت و تنها با فشار کویچکی به گردن مین جی باعث سرفه اش شد... خودش هم از این خنده های تهیونگ ترسید .. تهیونگ با چشم های گشاد نگاهش کرد سپس تند و بی حالت خندید محکم تر به گلوی نازک و سفید مین جی چنگ زد و حولش داد روی تخت تا دراز بکشه با گذاست زانو هایش مر از پهلو مین جی با لبخند زمزمه کرد : من .. چیم هیولا.. درسته هیولا زندیکت پارک مین جی تو عجلت اومده .. دختر
مین جی حالا دیگری نمیتوانست نفس بکشه .. ولی دختری نبود که تصمیم بشه سخت و با کارت محکم ای که به بازو تهیونگ زد باعث شد دستش را از روی گردن نازک مین جی بردارد .. دختر بیچاره تند روی تخت گلبرگ نشست و سرفه زد .. بیشتر و بیشتر .. تهیونگ زانوش را از روی تخت گلبرگ برداشت سپس تنها با یک لبخند لیوان آبی را برداشت سپس سمت مین جی گرفت: بخور عروسم باید انرژی داشته باشی ..
مین جی حالا اشک ریخت و با حس تنگی نفس سرفه ای زد و دستش را روی گردنش گذاشت احساس میکرد این اتاق براش تنگ شده بود پلک زد تا اشک هایش سرازیر بشن تا بلکه دید تارش را صاف کند ..
تهیونگ بیرحم نبود تهیونگ دیوانه نبود بلکه تنها میخواست اون دختر را راک کند در حالی که حالا خاطره ای از خفه کردن مین جی نداشت..
عروس با گریه دستی روی صورتش کشید تا اشک هایش را پاک کند تهیونگ دست بردار نبود .. باز هم بر روی تخت پشت سر مین جی نشست .. اینم از شب عروسی افتزاح اش شاید بقیه عروس ها الا در آغوش شوهرشون با عشق بازی همراه میکردن و کلمات زیبای را بهم میگفتند ولی مین جی تنها اشک میریخت و باید خودش را در اختیار آن مرد میگذشت...
- ۱۲.۷k
- ۱۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط