{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت منو تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت

حکایت رفاقت منو تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت میز کافه ای تلخ تلخ نوشیدم,
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طمع را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخاهم!
"حتی تلخ تلخ"
دیدگاه ها (۱۳)

ڪـــاش هفت سالـــہ بودم روے نیمڪـــت چوبـــے مـــے نشستم مدا...

یه جایی هست توی زندگی که دلت گرفته، ولی مجبوری بخندی و شاد ب...

هيچ لذتـــے بالا تر از آن نيست ڪـــہ با ڪـــســـے آشنا شوے ڪ...

ترسم از اين است ڪـــہيـڪـــ شب بخواهـــےبـــہ خوابم بيايــــ...

بوسه مرگ "پارت ۳۷"چند دقیقه بعد، گارسون با یک سینی به سمت می...

When bitterness became sweet

part:43

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط