{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Christopher

#فیک
#استری_کیدز

چندپارتی(وقتی جلوی دخترتون...)پارت3{آخر}

{ا/ت}
لیوان شیشه ای که حجمش رو با آب پرکرده بودی،جلوی دخترت گذاشتی و با لحنی ملایم لب زدی.
+این قرص و این آبرو بخور عزیزم...وقتی تو خوردی...منم بعد از تو میخورم
×این چیه مامانی؟
لبهات رو بهم فشردی تا مانع از خروج فریادی که گلوت رو چنگ گرفته بود،بشی.گلوله های اشک دور چشمهات حصار شده بودن اما اجازه ی ریزش رو نمیدادی؛دستی روی موهای ابریشمی مانندش کشیدی و بابغض پاسخ دادی.
+وقتی این قرصارو بخوریم...میریم به یه دنیای دیگه!دنیایی که همیشه میخواستی بری...یه دنیای پر از شکلات و شیرینی
×یعنی اسباب بازیم دارن؟
+البته همچی دارن
×اوممم...پس بابا چی؟
+بابا نمیتونه بیاد...اون باید اینجا بمونه تا زمانی که وقتش برسه...خب حالا زود این قرص هارو رو بخور!
سری به نشانه ی تایید تکون داد و تمامی قرص های توی ظرف رو خورد و لیوان آب رو سر کشید.تپش قلبت که چطور به نواحی سینه ات ضربه میزد رو به وضوح احساس میکردی.احساس تنفر عمیقی که ازخودت داشتی،تمام قلبت رو تیره کرده بود.ناگهان خون تیره رنگی با فشار از بین لبهای دخترت راه خروج رو پیدا کرد.حالا زمانی بود که قطرات اشک با سرعت از روی گونه ات سرازیر میشدن،جسمش رو به سرعت به آغوش کشیدی و سرش رو به قفسه سینه ات فشردی.موهاش رو نوازش کردی و باگریه لب زدی.
+آروم باش عزیزم هق هق...من پیشتم هق هق....مامانی هنوز پیشته هق هق
دست کوچکش رو روی قفسه سینه اش فشرد و تمام توانش رو برای گفتن آخرین جملات،جمع کرد.
×مامانی...خیلی درد دارم...قلبم...قلبم خیلی درد میکنه...مامانی
+تموم میشه هق هق...الان تموم میشه هق هق زیاد درد نمیکشی عزیز دلم هق هق...زیاد درد نمیکشی هق هق
توانایی کافی برای ثابت نگه داشتن پلکهاش رو در اختیار نداشت،جثه نسبتا کوچکش توی آغوشت حلقه شده بود.لباست رو چنگ گرفت و بالحنی دردمند لبهاش رو ازهم فاصله داد.
×خوابم میاد...مامان...خیلی خوابم میاد...میخوام بخوابم
+بخواب عزیزم...چشماتو ببند و بخواب...هق هق...بخواب
جملاتش به آرومی به زمزمه هایی دردمند تبدیل شدند و قدم به قدم آهسته تر از سابق شدن.
×میخوام بخوابم...میخوام بخوابـ....
و ناگهان دستهاش بی جون کنار جسمش رها شدن،کلماتش قطع شدن و پلکهاش روی هم قرار گرفت.جسم بی جونش رو با شدت به آغوش فشردی و باتمام توان به هق هق افتادی.
{چان}
هرچه توان داشت به کار گرفته بود تا پیش ازاینکه دیر بشه به خونه برسه اما گویا سرنوشت سریعتر بود.انگار هرچقدر به جلو قدم برمیداشت،مسیرش طولانی تر از سابق میشد.همینطور میدویید تا زمانی که روبه روی در ورودی از حرکت ایستاد،بی درنگ کلید رو وارد قفل کرد و در رو با شدت از چارچوب فاصله داد.پابه فضای داخل گذاشت،بزاق دهانش رو قورت داد و باترس فریاد زد.
-ا/تتتتتتت...تو کجاییییییییی....ا/تتتتتتتت....خواهش میکنمممممممممم
نگاهی به اطراف انداخت که درنیمه باز اتاق مشترک خودش و همسرش،نگاهش رو به سوی خودش کشید.با ترس قدم به جلو برداشت،روبه روی در ایستاد و زیرلب دعا کرد؛در رو کاملا باز کرد و بادیدن صحنه ی وحشتناک و دلخراش مقابل،چند قدم به عقب پرت شد.جسم بی جون همسر و دختر کوچولوی 6 ساله اش روی زمین سرد اتاق پخش شده بود.چهاردست و پا خودش رو به کنار جسم اون دو رسوند و با تمام وجود به هق هق افتاد.
-نه ا/تتتتتتتتت هق هق....تو چطور تونستی اینکارو بکنی هق هق من اشتباه کردم هق هق چرا اینکارو با زندگیمون کردییییییییی هق هق چطور تونستی اینکارو با دخترمون بکنیییییییییی هق هق ا/تتتتتتتتتتتت من اشتباه کردم خواهش میکنمممممممممم هق هق چشماتونو باز کنین هق هق
درحالی که هق هق میزد،جسم بی جون ا/ت و دخترش رو به آغوش کشید و آخرین عطر باقی مانده تنشون رو استشمام کرد.دستش رو توی موهای هردو کشید و درحالی که درد تمام وجودش رو درگیر کرده بود،به نوشته ای که با خون روی زمین سرد اتاق به یادگار گذاشته بودن خیره شد.
"دوست داشتیم...داریم و خواهیم داشت"
و این آخرین جمله ای بود که بعنوان طناب مرگی برای چان به یادگار گذاشتن.
دیدگاه ها (۴)

Christopher

Christopher

jeongin

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط