{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من روز خویش را

من روز خویش را 
با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است 
آغاز میکنم
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال که دستم به دست توست
من جای راه رفتن پرواز میکنم
آن لحظه که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم
گاهی میان مردم 
در ازدحام شهر
غیر از تو 
هرچه هست را فراموش میکنم...

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۲)

ﻣﺎﮐﺴﻮﻝ ﻣﺎﻟﺘﺰ , ﭘﺪﺭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺫﻫﻨﯽ :" ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻃﻼﻕ ﻧﺪﻫﯿﺪ ".ﺍﯾﻦ ﯾﻌ...

واقعا نگاه کردن به طلوع خورشید به انسان انرژی می بخشد بصورتی...

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی...اما حالا که به...

مفیدترین سرمایه انسانمغزی پر از دانش نیستبلکه قلبی سرشار از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط