به خوابم گام میداری...
به خوابم گام میداری...
و در عمق نگاهت....
خوشه ای از عشق می لرزد
سکوتت می زند بر التهاب لحظه ها دامن
کجا رفته است فرهادی...
که عشقش می تراشد....کوه چون آهن
نگاهت می پرد از خواب رویایم
تو گویی که فراموشت شده
قانون دلتنگی....
و یاحتی نمی خواهی بشویی
از رخ آینه ها ....رنگی
به خواب لحظه ها سوگند
که از یادم نخواهی رفت....
همیشه در افق های طلایی رنگ احساسم
بسان یک قاب چوبی، که بر دیوار می خشکد...
عزیز و جاودان هستی
N...H
و در عمق نگاهت....
خوشه ای از عشق می لرزد
سکوتت می زند بر التهاب لحظه ها دامن
کجا رفته است فرهادی...
که عشقش می تراشد....کوه چون آهن
نگاهت می پرد از خواب رویایم
تو گویی که فراموشت شده
قانون دلتنگی....
و یاحتی نمی خواهی بشویی
از رخ آینه ها ....رنگی
به خواب لحظه ها سوگند
که از یادم نخواهی رفت....
همیشه در افق های طلایی رنگ احساسم
بسان یک قاب چوبی، که بر دیوار می خشکد...
عزیز و جاودان هستی
N...H
- ۱۶۴
- ۰۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط