Prt
Prt15
-:خیلی ممنون اقای دکتر
÷:خواهش میکنم
+:خب کی می تونه ا.ت مرخص بشه
÷:هر وقت میتونستن(بنده خدا اصلا به چپشم نیست)
-:پس الان بریم
(بچه ها سولی رو با این= نشون میدم سولی اسم بچشونه)
=:😭😭😭
-:گریه نکن مامان اینجاس
=:🥺🥺🥺
+:😂😂😂
-:عه به چی میخندی سولی ناراحت میشه
=،-،+:😂😂
×:کوک بیا
+:پوففففف
+:بله
×: میدونی که باید چیکار کنی
+:اره که میدونم
×:خوبه برو
-:کوک چیزی شده
+:نه بابا داشت فقط شوخی میکرد
-:باشه پس بریم
+:بریم
-:بچه رو ببین چه خوشگله
+:اره خیلی نازه
۱۱ ماه بعد
ویو ا.ت
کوک خیلی باهام سرد شده واقعا داره ناراحتم میکنه نکنه بخاطر بچه هست باید امشب باهاش حرف بزنم و ازش طلاق بگیرم الانم که داخل شرکته تا ۱ ساعت دیگه میاد رفتم بالا و چمدون خودم رو بستم و حتی لباسای سولی رو
=:😭😭
-:ای وای خدا چیشد بیا شیشه بخور
=:خا پیششش خا پیشش(خوب خوابید دیگه نمیدوستم دیگه چی بنویسم )
بعد ۱۰ دقیقه خوابید
-: خوب ببرمت رو تخت که بخوابی
ویو ا.ت
سولی خوابید و صدای در رو شنیدم سریع رفتم پایین کوک بود
-:کوک می خوام باهات حرف بزنم
+:چی می خوای
-:می خوام
+:می خوای چی
-: ازت طلاق بگیرم( اخرش رو با بغض گفت)
+:چه عجب گفتی وسایلت رو جمع کردی که بری
-:البته تازه سولی رو هم میبرم
+:بایدم ببری
-:اگه تو نمیگفتی منم میبردم( و ا.ت هم رفت تو اتاق و سولی برد و چمدوناش رو برداشت گذاشت توی صندوق عقب ماشینش و سولی رو از کوک گرفت که کوک برای آخرین بارش سولی رو ببینه رو داد و ازش گرفتش و به کوک گفت)
-:کوک فردا بیا دادگاه
+:خودم میدونم پس انقدر به من نگو
-:😒
ویو کوک
وقتی ا.ت رفت کلی گریه کردم چون من عاشق ا.ت بودم ولی بخاطر بچم ازش طلاق گرفتم وقتی فردا گرفتم هیون جی رو میگیرم ولی با شرایط کارم باید ۱ سال دیگه برم پیشش
فردا
ویو ا.ت
داخل دادگاه بودیم یا کوک (اقای قاضی رو با این @نشون میدم)
@:خب شماها می خواین از هم طلاق بگیرین
-،+:بله
ویو ا.ت رفتم خونه خواهرم اونجا بود داشت با سولی بازی می کرد رفتم پیشش( خواهر ا.ت با این ♤ نشون میدم)
راوی:بچه ها درسته که ا.ت می خواست از کوک انتقام بگیره ولی چون عاشقش شده بود دیگه نتونست
♤:ها ابجی اومدی
-:اره اومدم(یک نکته ی دیگه ا.ت چون وقتی داشت برمیگشت خونه رفت برای یک شرکت که کار کنه و دیدین ا.ت لیاقت رو برای مدیر عامل داره مدیرعاملش کردن
-:خیلی ممنون اقای دکتر
÷:خواهش میکنم
+:خب کی می تونه ا.ت مرخص بشه
÷:هر وقت میتونستن(بنده خدا اصلا به چپشم نیست)
-:پس الان بریم
(بچه ها سولی رو با این= نشون میدم سولی اسم بچشونه)
=:😭😭😭
-:گریه نکن مامان اینجاس
=:🥺🥺🥺
+:😂😂😂
-:عه به چی میخندی سولی ناراحت میشه
=،-،+:😂😂
×:کوک بیا
+:پوففففف
+:بله
×: میدونی که باید چیکار کنی
+:اره که میدونم
×:خوبه برو
-:کوک چیزی شده
+:نه بابا داشت فقط شوخی میکرد
-:باشه پس بریم
+:بریم
-:بچه رو ببین چه خوشگله
+:اره خیلی نازه
۱۱ ماه بعد
ویو ا.ت
کوک خیلی باهام سرد شده واقعا داره ناراحتم میکنه نکنه بخاطر بچه هست باید امشب باهاش حرف بزنم و ازش طلاق بگیرم الانم که داخل شرکته تا ۱ ساعت دیگه میاد رفتم بالا و چمدون خودم رو بستم و حتی لباسای سولی رو
=:😭😭
-:ای وای خدا چیشد بیا شیشه بخور
=:خا پیششش خا پیشش(خوب خوابید دیگه نمیدوستم دیگه چی بنویسم )
بعد ۱۰ دقیقه خوابید
-: خوب ببرمت رو تخت که بخوابی
ویو ا.ت
سولی خوابید و صدای در رو شنیدم سریع رفتم پایین کوک بود
-:کوک می خوام باهات حرف بزنم
+:چی می خوای
-:می خوام
+:می خوای چی
-: ازت طلاق بگیرم( اخرش رو با بغض گفت)
+:چه عجب گفتی وسایلت رو جمع کردی که بری
-:البته تازه سولی رو هم میبرم
+:بایدم ببری
-:اگه تو نمیگفتی منم میبردم( و ا.ت هم رفت تو اتاق و سولی برد و چمدوناش رو برداشت گذاشت توی صندوق عقب ماشینش و سولی رو از کوک گرفت که کوک برای آخرین بارش سولی رو ببینه رو داد و ازش گرفتش و به کوک گفت)
-:کوک فردا بیا دادگاه
+:خودم میدونم پس انقدر به من نگو
-:😒
ویو کوک
وقتی ا.ت رفت کلی گریه کردم چون من عاشق ا.ت بودم ولی بخاطر بچم ازش طلاق گرفتم وقتی فردا گرفتم هیون جی رو میگیرم ولی با شرایط کارم باید ۱ سال دیگه برم پیشش
فردا
ویو ا.ت
داخل دادگاه بودیم یا کوک (اقای قاضی رو با این @نشون میدم)
@:خب شماها می خواین از هم طلاق بگیرین
-،+:بله
ویو ا.ت رفتم خونه خواهرم اونجا بود داشت با سولی بازی می کرد رفتم پیشش( خواهر ا.ت با این ♤ نشون میدم)
راوی:بچه ها درسته که ا.ت می خواست از کوک انتقام بگیره ولی چون عاشقش شده بود دیگه نتونست
♤:ها ابجی اومدی
-:اره اومدم(یک نکته ی دیگه ا.ت چون وقتی داشت برمیگشت خونه رفت برای یک شرکت که کار کنه و دیدین ا.ت لیاقت رو برای مدیر عامل داره مدیرعاملش کردن
- ۲.۱k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط