زندگیه دوباره
زندگیه دوباره
پارت یک
ویو اچو
چقدر زیادن....این دیگه چه کوفیتیه که دنبالمه....چقدر قرمزه
* میدوه سمت یه کوچه و سریع میره توش
لعنتی!بمبسته
حالا چیکار کنم
* نگاهش میوفته سمت یه میله
خودشه!
* میره و میله رو میگیره و تا میخواد بره از ساختمون بالا یهو یه نور قرمز دورش جمع میشه
ا...این...چیه
* دو نفر از میان سایه ها بیرون میان .... یکی با موهایی به تلخی قهوه و اون یکی با موهایی به زیبایی غروب
چویا : خب خب .... تو دستگیر شدی....سریع پرونده هارو رد کن بیاد
دازای : اوه اوه چویا تند نرو.....اون فقط یه بچس....خب ببین کوچولو اگر میخوای باهات بد نشیم اون پرونده هار_
*اچو یه لگد میزنه به دازای
دازای : عاااا خب ببین چویا بهتره یکمی باهاش بد شیم
چویا : تو نفهمی وگرنه من از همون اول اینو گفته بودم
* چویا با جاذبش کاری میکنه که اچو بخوره زمین و همون لحظه دازای تفنگشو در میاره
دازای : خب....
اچو : من...میدونم که....شماها منو.....نمیکشید....چون میدونید که....چه چیز....مهمی رو میدونم....خیلی دنبالشید.....ولی پیداش نمیکنید.....قطعا شما این فرصتو از دست نمیدید......تبق پیش بینیی که رئیسم کرده....قطعا....منو نمیکشید....نه اینکه نمیکشید ... بلکه حتی کمکم میکنید که فرار کنم
چویا : چه فکرای الکیی
دازای : ولی تا جایی که میگه درسته چویا
*یهو یه نفر دازای و چویا رو پرت میکنه و چون دست دازای به چویا خورد قدرتی که اچو رو زندانی کرده بود هم خنثی میشه و اچو یهو بلند میشه اما یه شمشیر باعث میشه که اچو سر جاش بمونه.....یه فردی با موهای نارنجی و لباسی سرخ
تاچیهارا : بهتره تکون نخوری وگرنه تیکه پاره میشی
اچو : به همین خیال باش....
* اچو اول یه مشت میزنه و بعد یه لگد و سریع از ساختمون میره بالا و روی پشتبوم وایمیسته
اچو : عمرا اگر دستتو به من برسه
* تا میاد فرار کنه یهو یچیزی اونو تلپورت میکنه.....اچو تا به خودش میاد یهو میبینه یه فردی اونو بسته.....فردی با موهای سفید و لباس هایی مانند یک دلقک
نیکولای : هی شاید اونا در حدیییی قوی نباشن که بگیرنت ولیییی مننن که میتونممم
اچو : چاره ای ندارم
* بعد این حرفش چند نفر میان....دونفر با موهای زرد و طلایی به اسم های ورلاین و فرانسیس و یک نفر با موهای سفید که چتریه سمت راستش کمی سیاه است میاد به اسم پیانومن
سه تاییشون : چه به موقع رسیدیم
چویا : اره خیلی
دازای : واقعا این همه سازمان دنبال اونن
تاچیهارا : خب معلومه چون اون خاصه
نیکولای : واقعا!؟
فرانسیس : نه فقط خاص بلکه خارغالعاده
ورلاین : برادر کوچولو بهتره تعجب نکنی
چویا : اهه
ورلاین : و البته حرص نخوری
& نکته: در اینجا فیلینگز با مافیا نیست و با چویا نسبتی نداره
پیانومن : بهتره تسلیم شی اچو
اچو : چاره ای برام باقی نزاشتید
* همین که حرف اچو تموم میشه یهو همه....
پارت یک
ویو اچو
چقدر زیادن....این دیگه چه کوفیتیه که دنبالمه....چقدر قرمزه
* میدوه سمت یه کوچه و سریع میره توش
لعنتی!بمبسته
حالا چیکار کنم
* نگاهش میوفته سمت یه میله
خودشه!
* میره و میله رو میگیره و تا میخواد بره از ساختمون بالا یهو یه نور قرمز دورش جمع میشه
ا...این...چیه
* دو نفر از میان سایه ها بیرون میان .... یکی با موهایی به تلخی قهوه و اون یکی با موهایی به زیبایی غروب
چویا : خب خب .... تو دستگیر شدی....سریع پرونده هارو رد کن بیاد
دازای : اوه اوه چویا تند نرو.....اون فقط یه بچس....خب ببین کوچولو اگر میخوای باهات بد نشیم اون پرونده هار_
*اچو یه لگد میزنه به دازای
دازای : عاااا خب ببین چویا بهتره یکمی باهاش بد شیم
چویا : تو نفهمی وگرنه من از همون اول اینو گفته بودم
* چویا با جاذبش کاری میکنه که اچو بخوره زمین و همون لحظه دازای تفنگشو در میاره
دازای : خب....
اچو : من...میدونم که....شماها منو.....نمیکشید....چون میدونید که....چه چیز....مهمی رو میدونم....خیلی دنبالشید.....ولی پیداش نمیکنید.....قطعا شما این فرصتو از دست نمیدید......تبق پیش بینیی که رئیسم کرده....قطعا....منو نمیکشید....نه اینکه نمیکشید ... بلکه حتی کمکم میکنید که فرار کنم
چویا : چه فکرای الکیی
دازای : ولی تا جایی که میگه درسته چویا
*یهو یه نفر دازای و چویا رو پرت میکنه و چون دست دازای به چویا خورد قدرتی که اچو رو زندانی کرده بود هم خنثی میشه و اچو یهو بلند میشه اما یه شمشیر باعث میشه که اچو سر جاش بمونه.....یه فردی با موهای نارنجی و لباسی سرخ
تاچیهارا : بهتره تکون نخوری وگرنه تیکه پاره میشی
اچو : به همین خیال باش....
* اچو اول یه مشت میزنه و بعد یه لگد و سریع از ساختمون میره بالا و روی پشتبوم وایمیسته
اچو : عمرا اگر دستتو به من برسه
* تا میاد فرار کنه یهو یچیزی اونو تلپورت میکنه.....اچو تا به خودش میاد یهو میبینه یه فردی اونو بسته.....فردی با موهای سفید و لباس هایی مانند یک دلقک
نیکولای : هی شاید اونا در حدیییی قوی نباشن که بگیرنت ولیییی مننن که میتونممم
اچو : چاره ای ندارم
* بعد این حرفش چند نفر میان....دونفر با موهای زرد و طلایی به اسم های ورلاین و فرانسیس و یک نفر با موهای سفید که چتریه سمت راستش کمی سیاه است میاد به اسم پیانومن
سه تاییشون : چه به موقع رسیدیم
چویا : اره خیلی
دازای : واقعا این همه سازمان دنبال اونن
تاچیهارا : خب معلومه چون اون خاصه
نیکولای : واقعا!؟
فرانسیس : نه فقط خاص بلکه خارغالعاده
ورلاین : برادر کوچولو بهتره تعجب نکنی
چویا : اهه
ورلاین : و البته حرص نخوری
& نکته: در اینجا فیلینگز با مافیا نیست و با چویا نسبتی نداره
پیانومن : بهتره تسلیم شی اچو
اچو : چاره ای برام باقی نزاشتید
* همین که حرف اچو تموم میشه یهو همه....
- ۲۰۶
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط