#دلنوشته

#دلنوشته

کودکیم را به زمان بخشیدم.....
آن روزی که آرزو هارا به اسارت بردن و خلاصه شدم در نگاه سرد عروسک ها،
خاطراتم در گاه بی گاه زندگی گم شدند.چون یوسف که در چاه فراموشی رها شد.اما نه از طناب خبری بود نه از کاروانی......
در تنهای جای برای زندگی نیست
در تنهای لحظات امتداد پیدا می کنند و در امتداد هر لظه پاییز فرا می رسد،
پاییزی که بوی تکرار می دهد بوی غربت مرگ.......
دیدگاه ها (۱)

دلـــم گـرفته برای غربتتان آقـــــا...........دلم گرفته است ...

بسم الله الرحمن الرحيم قسمت دوم : قدرت یأس :آنگاه که از همه،...

یوسف محمدی شاعر کرمانشاهی

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

آموزش شب اول عروسی (شب زفاف)قسمت ٢ آن سوی زفافپاره شدن پرده ...

🖼 مـنـطـقـه بــدر #منطقه_بدر ناحیه‌ای سرسبز و برخودار از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط