{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد به زنش گفت :بیا یادی از گذشته های دور بکنیم ، من م

پیرمرد به زنش گفت :بیا یادی از گذشته های دور بکنیم ، من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم..!

پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت ،دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ،
ازش پرسید :
چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
بابام نذاشت😂
دیدگاه ها (۴)

@ssogholدوستان بزرگوارم بی زحمت لایک ودنبال شودبا عرض معذرت🌷...

رسمی: طارمی به سفر قطر کرد ☺ ️

یچیز دیگرو گرون کردم ولی فعلا بهتون نمیگم😊

تـا خدا هـست کسی تنها نیست🌾 ❣ 🌾 من اگر گـم شده ام تو اگر خست...

سناریو : وقتی میگی حوصلم سر رفته :نامجون : درست منتظرت نشسته...

وارث تاریکی

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط