آنگاه که در آستان مرگم

آنگاه که در آستان مرگم

دست هایت را بر روی چشم هایم بگذار

بگذار گندم دست هایت

طراوتشان را یک بار دیگر

بر فراز من پرواز دهند

بگذار لطافتی را که به تفسیر سرنوشتم

انجامید ، احساس کنم

می خواهم وقتی که می میرم ،

باز هم زندگی کنی

می خواهم گوش هایت

باز هم صدای باد را بشنوند

می خواهم به واسطه ات

عطر خوش دریا را که هر دو دوست

می داشتیم استشمام کنم

و به قدم زدن به ساحلی که در آن

گام برمی داشتیم ادامه دهم

تا با تو زنده باشم

تا در تو زنده باشم

می خواهم هر آنچه را

دوست می داشتم ، زندگی کنی

و تویی آن که بیش از هر چیز

دوست می داشتم ...

#پابلو_نرودا
دیدگاه ها (۴)

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را ...

😍😍😍❤️🔴برانکو ایوانکوویچ: برای خدا حافظی با هواداران پرسپولیس...

بسم الله الرحمن الرحیم بی‌هدفی از زبان چوپان پیر :عده‌ای هدف...

«فکر کنم قشنگ‌ترین اتفاق زندگی اینه که وسط این دنیای شلوغ، چ...

فلسفی

پروانه جان

پروانه جان

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم،و بلد باشم وقتی غصه داری قا...

دوستی‌ها را چون گنجی پنهان پاس بدار و بگذار دوستانت همیشه اح...

🌷 بیوگرافی دختری که بلوبری دوست داره 🌷من ..…..... هستم؛ دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط