آنگاه که در آستان مرگم
آنگاه که در آستان مرگم
دست هایت را بر روی چشم هایم بگذار
بگذار گندم دست هایت
طراوتشان را یک بار دیگر
بر فراز من پرواز دهند
بگذار لطافتی را که به تفسیر سرنوشتم
انجامید ، احساس کنم
می خواهم وقتی که می میرم ،
باز هم زندگی کنی
می خواهم گوش هایت
باز هم صدای باد را بشنوند
می خواهم به واسطه ات
عطر خوش دریا را که هر دو دوست
می داشتیم استشمام کنم
و به قدم زدن به ساحلی که در آن
گام برمی داشتیم ادامه دهم
تا با تو زنده باشم
تا در تو زنده باشم
می خواهم هر آنچه را
دوست می داشتم ، زندگی کنی
و تویی آن که بیش از هر چیز
دوست می داشتم ...
#پابلو_نرودا
دست هایت را بر روی چشم هایم بگذار
بگذار گندم دست هایت
طراوتشان را یک بار دیگر
بر فراز من پرواز دهند
بگذار لطافتی را که به تفسیر سرنوشتم
انجامید ، احساس کنم
می خواهم وقتی که می میرم ،
باز هم زندگی کنی
می خواهم گوش هایت
باز هم صدای باد را بشنوند
می خواهم به واسطه ات
عطر خوش دریا را که هر دو دوست
می داشتیم استشمام کنم
و به قدم زدن به ساحلی که در آن
گام برمی داشتیم ادامه دهم
تا با تو زنده باشم
تا در تو زنده باشم
می خواهم هر آنچه را
دوست می داشتم ، زندگی کنی
و تویی آن که بیش از هر چیز
دوست می داشتم ...
#پابلو_نرودا
- ۲.۴k
- ۱۰ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط