#آخرین_پیچ
#آخرین_پیچ
#پارت27
عملیات جزیره ججو
«فرودگاه خصوصی باند خرگوش سیاه – ساعت ۲:۴۵ بامداد»
صدای چرخهای چمدان کوچک ا.ت روی کف براق سالن خصوصی فرودگاه پیچید. هودی مشکی، موهای بسته، هدفون آویزان روی گردنش، و یک کیف سخت مخصوص تجهیزات.
تهیونگ از دور دست تکان داد:
«خانم نابغه بالاخره رسید!»
ا.ت دستش را تکان داد:
«خانم نابغه نه، خانم خوابآلود. من ساعت دو صبح فقط برای عملیات میام، نه برای دیدن قیافههاتون.»
جیمین قهقهه زد.
«ما هم فقط بهخاطر تجهیزاتت صبر کردیم؛ وگرنه تهیونگ میخواست بدون تو پرواز کنه.»
تهیونگ با غرور گفت:
«من بلد بودم بدون پهپاد هم عملیاتو—»
ا.ت وسط حرفش پرید:
«تو بدون پهپاد حتی جای دستشویی هواپیما رو هم نمیفهمی، سکوت لطفاً.»
جیمین خندید:
در همین لحظه صدای سنگین قدمهایی از سمت هواپیمای خصوصی آمد.
*جونگکوک*.
کت چرمی، نگاه سرد، قدمهای محکم، ولی…
وقتی چشمش به ا.ت افتاد، سکوتِ نگاهش یک درجه نرم شد که فقط تهیونگ و جیمین فهمیدند.
اون دو تا هم گفتند:
«اوه…»
ا.ت لبخند شیطنتآمیزش را زد:
«سلام رئیس. آمادهای بریم ببینیم کی امشب قراره گند بزنه؟»
جونگکوک یک لحظه مکث کرد و گوشه لبش کمی بالا رفت.
«امیدوارم تو نباشی.»
«من؟ من فرشتهام. فرشتهی دردسر.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«بهترین تعریف سال.»
«داخل هواپیمای اختصاصی –از سئول به ججو»
هواپیما بلند شد. چراغهای شهر کوچکتر میشدند.
ا.ت کنار جونگکوک نشسته بود (بدون اینکه کسی جرأت کند اعتراض کند).
لپتاپش را باز کرد. کدها، نقشههای حرارتی، مسیرهای حملونقل.
«طبق اطلاعاتی که از شبکهی پدرم کش رفتم…»
جونگکوک نگاهش سریع برگشت:
-«کش رفتی؟»
ا.ت با خونسردی قهوهاش را مزه کرد.
+«آره. من دخترشم، نه کارمندش.»
تهیونگ و جیمین خندیدند.
ا.ت ادامه داد:
«سه تریلی امشب وارد ججو میشن. دوتاش اسکورت، یکی حامل بار. همهشون self-driving. با سیستم امنیتی سهلایه.»
جونگکوک گفت:
-«میتونی بزنیشون؟»
ا.ت لبخند زد:
+«زدن نه… تصاحب.»
جیمین دستش را بالا برد:
«اینو ببین…»
ا.ت صفحهی دیگری باز کرد.
+«اگر بتونم سیستمشونو هک کنم، کنترل کاملشون دست ما میافته. میتونیم مسیرشونو تغییر بدیم. حتی خاموششون کنیم.»
جونگکوک آرام و کوتاه گفت:
-«خوبه.»
ا.ت به او نگاه کرد.
نگاهش گرمتر شده بود.
«جونگکوک…»
-«بله؟»
+«تو خیلی جدیای. یکم بخند. من استرس میگیرم.»
تهیونگ و جیمین به هم نگاه کردند:
«بالاخره یکی پیدا شد حرفی بزنه که کوک جواب نتونه بده.»
جونگکوک یک لحظه چشم تنگ کرد .
و واقعاً **خندهٔ کوچک** از گوشه لبش پرید.
ا.ت:
+«اوه اوه اوه… این لحظه رو ضبط کنم؟»
جونگکوک:
-«اگه ضبط کنی، از هواپیما پرتت میکنم پایین.»
ا.ت:
«باشه باشه… رئیس بیاحساس.»
ولی لبخندش واقعی بود.
«جزیره ججو – ۴:۳۵ بامداد – خانه مخفیه باند خرگوش سیاه - اتاق کنترل موقت _ جونگ کوک و تهیونگ در بندر مستقر شده بودن »
یک ساختمان متروکه کنار ساحل.
نور کم، بوی نم، درها زنگزده.
ا.ت لپتاپش را روی میز فلزی گذاشت.
صدای نفس های سنگین اعضا توی ایرپاد به گوش میرسید.
پهپادش را از کیف سخت بیرون آورد. کوچک، سریع، با دوربین ۳۶۰ درجه.
جیمین:
«این کوچولو اسلحه هم داره؟»
ا.ت:
«این کوچولو از خیلیها دقیقتر هدف میگیره. مخصوصاً از تو.»
تهیونگ از پشت تماس به جیمین:
«رک گفت دوستم.»
ا.ت پهپاد را روشن کرد. تصویر روی مانیتور زنده شد. حرارتی. دقیق. حرفهای.
«دو نگهبان کنار جاده. مسلح.»
جونگکوک در ماشین کنار تهیونگ پشت تماس به ا. ت گفت :
«میتونی؟»
ا.ت انگشتش را روی کنترل گذاشت.
«به من اعتماد کن.»
پهپاد بالا رفت.
به نقطهٔ کور نزدیک شد.
دو شلیک بیصدا
و هر دو نگهبان افتادند.
تهیونگ:
«اوووه… دختر، تو خیلی خفنی.»
ا.ت:
«میدونم.»
«لحظهٔ هک — قلب عملیات»
یک تریلی و دو خودرو وارد محدوده شدند.
SUV جلو → SUV پشت → ون حامل با.
ا.ت گفت:
«باشه… وقتش رسیده با خودرانهای پدرم بازی کنیم.»
او وارد سیستم شد.
دیوار اول → گذشت.
دیوار دوم → شکسته شد.
دیوار سوم →
«لعنتی… قفلش سهلایهست. صبر کن…»
ادامه این پارت پست بعد یه
#پارت27
عملیات جزیره ججو
«فرودگاه خصوصی باند خرگوش سیاه – ساعت ۲:۴۵ بامداد»
صدای چرخهای چمدان کوچک ا.ت روی کف براق سالن خصوصی فرودگاه پیچید. هودی مشکی، موهای بسته، هدفون آویزان روی گردنش، و یک کیف سخت مخصوص تجهیزات.
تهیونگ از دور دست تکان داد:
«خانم نابغه بالاخره رسید!»
ا.ت دستش را تکان داد:
«خانم نابغه نه، خانم خوابآلود. من ساعت دو صبح فقط برای عملیات میام، نه برای دیدن قیافههاتون.»
جیمین قهقهه زد.
«ما هم فقط بهخاطر تجهیزاتت صبر کردیم؛ وگرنه تهیونگ میخواست بدون تو پرواز کنه.»
تهیونگ با غرور گفت:
«من بلد بودم بدون پهپاد هم عملیاتو—»
ا.ت وسط حرفش پرید:
«تو بدون پهپاد حتی جای دستشویی هواپیما رو هم نمیفهمی، سکوت لطفاً.»
جیمین خندید:
در همین لحظه صدای سنگین قدمهایی از سمت هواپیمای خصوصی آمد.
*جونگکوک*.
کت چرمی، نگاه سرد، قدمهای محکم، ولی…
وقتی چشمش به ا.ت افتاد، سکوتِ نگاهش یک درجه نرم شد که فقط تهیونگ و جیمین فهمیدند.
اون دو تا هم گفتند:
«اوه…»
ا.ت لبخند شیطنتآمیزش را زد:
«سلام رئیس. آمادهای بریم ببینیم کی امشب قراره گند بزنه؟»
جونگکوک یک لحظه مکث کرد و گوشه لبش کمی بالا رفت.
«امیدوارم تو نباشی.»
«من؟ من فرشتهام. فرشتهی دردسر.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«بهترین تعریف سال.»
«داخل هواپیمای اختصاصی –از سئول به ججو»
هواپیما بلند شد. چراغهای شهر کوچکتر میشدند.
ا.ت کنار جونگکوک نشسته بود (بدون اینکه کسی جرأت کند اعتراض کند).
لپتاپش را باز کرد. کدها، نقشههای حرارتی، مسیرهای حملونقل.
«طبق اطلاعاتی که از شبکهی پدرم کش رفتم…»
جونگکوک نگاهش سریع برگشت:
-«کش رفتی؟»
ا.ت با خونسردی قهوهاش را مزه کرد.
+«آره. من دخترشم، نه کارمندش.»
تهیونگ و جیمین خندیدند.
ا.ت ادامه داد:
«سه تریلی امشب وارد ججو میشن. دوتاش اسکورت، یکی حامل بار. همهشون self-driving. با سیستم امنیتی سهلایه.»
جونگکوک گفت:
-«میتونی بزنیشون؟»
ا.ت لبخند زد:
+«زدن نه… تصاحب.»
جیمین دستش را بالا برد:
«اینو ببین…»
ا.ت صفحهی دیگری باز کرد.
+«اگر بتونم سیستمشونو هک کنم، کنترل کاملشون دست ما میافته. میتونیم مسیرشونو تغییر بدیم. حتی خاموششون کنیم.»
جونگکوک آرام و کوتاه گفت:
-«خوبه.»
ا.ت به او نگاه کرد.
نگاهش گرمتر شده بود.
«جونگکوک…»
-«بله؟»
+«تو خیلی جدیای. یکم بخند. من استرس میگیرم.»
تهیونگ و جیمین به هم نگاه کردند:
«بالاخره یکی پیدا شد حرفی بزنه که کوک جواب نتونه بده.»
جونگکوک یک لحظه چشم تنگ کرد .
و واقعاً **خندهٔ کوچک** از گوشه لبش پرید.
ا.ت:
+«اوه اوه اوه… این لحظه رو ضبط کنم؟»
جونگکوک:
-«اگه ضبط کنی، از هواپیما پرتت میکنم پایین.»
ا.ت:
«باشه باشه… رئیس بیاحساس.»
ولی لبخندش واقعی بود.
«جزیره ججو – ۴:۳۵ بامداد – خانه مخفیه باند خرگوش سیاه - اتاق کنترل موقت _ جونگ کوک و تهیونگ در بندر مستقر شده بودن »
یک ساختمان متروکه کنار ساحل.
نور کم، بوی نم، درها زنگزده.
ا.ت لپتاپش را روی میز فلزی گذاشت.
صدای نفس های سنگین اعضا توی ایرپاد به گوش میرسید.
پهپادش را از کیف سخت بیرون آورد. کوچک، سریع، با دوربین ۳۶۰ درجه.
جیمین:
«این کوچولو اسلحه هم داره؟»
ا.ت:
«این کوچولو از خیلیها دقیقتر هدف میگیره. مخصوصاً از تو.»
تهیونگ از پشت تماس به جیمین:
«رک گفت دوستم.»
ا.ت پهپاد را روشن کرد. تصویر روی مانیتور زنده شد. حرارتی. دقیق. حرفهای.
«دو نگهبان کنار جاده. مسلح.»
جونگکوک در ماشین کنار تهیونگ پشت تماس به ا. ت گفت :
«میتونی؟»
ا.ت انگشتش را روی کنترل گذاشت.
«به من اعتماد کن.»
پهپاد بالا رفت.
به نقطهٔ کور نزدیک شد.
دو شلیک بیصدا
و هر دو نگهبان افتادند.
تهیونگ:
«اوووه… دختر، تو خیلی خفنی.»
ا.ت:
«میدونم.»
«لحظهٔ هک — قلب عملیات»
یک تریلی و دو خودرو وارد محدوده شدند.
SUV جلو → SUV پشت → ون حامل با.
ا.ت گفت:
«باشه… وقتش رسیده با خودرانهای پدرم بازی کنیم.»
او وارد سیستم شد.
دیوار اول → گذشت.
دیوار دوم → شکسته شد.
دیوار سوم →
«لعنتی… قفلش سهلایهست. صبر کن…»
ادامه این پارت پست بعد یه
- ۶۳۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط