Dante
𝐵𝑒𝑛𝑒𝑎𝑡ℎ 𝑡ℎ𝑒 𝑅𝑜𝑠𝑠𝑜 𝑀𝑜𝑜𝑛 ¹
__________.__________
《Dante》
چند ماه اخیر سخت بود. مرگ پدربزرگم سه ماه پیش و حالا هم یکی از شرکای وفادار. اوضاع هنوز کاملا تحت کنترلم نیست و گروه روسو بهم ریختهست؛ با این حال باید در مراسم خاکسپاری فرانسیس شرکت میکردم. شرکت هاربِر شرکت کوچکی بود اما معتمد برای مردم. و باعث شد گروه روسو هم با همکاریمان مورد اعتماد شود.
باران شدیدی میوزید. کفش چرمم در گل و لای فرو رفته بود، چه افتضاحی...
به درخواست فرانسیس او را در گورستان محلهی جکسون هایتس* ، که محله ای بود که پدربزرگش در آن متولد شده بود دفن شد.
فرانسیس عادت داشت ساده زندگی کند اما افراد ثروتمند هیچ وقت نمیتوانند مثل مردم عادی باشند. مراسم دفن در حال انجام بود. آلساندرا، همسر فرانسیس، روی زمین زانو زده بود و به آرامی اشک میریخت. کنارش دختر بچه ای روی زمین نشسته بود و زانویش را بغل گرفته بود. چهره اش قابل دیدن نبود. کمی آن طرف تر هم پسری که به نظر همسن دختر بچه میآمد ایستاده بود.
وکیلی شرکت هاربِر کنارم ایستاد. گفتم:
-آقای لوکاس... بابت فوت فرانسیس متاسفم. مرد خوبی بود...
با سرم به دختر بچه ای که کنار آلساندرا بود و پسر کنارش اشاره کدوم و گفتم:
-بچههاشن؟
لوکاس با لحن حرفه ای جواب داد:
- آقای هاربِر فقط یک دختر دارن... و اون پسر بنجامین هست... به نظر یکی از همکلاسی های دختر آقای هاربِر هست.
لوکاس اول به دختر بچه و بعد به پسر کنارش اشاره کرد. مکثی کرد. همیشه از کسانی که بین حرفشان وقفه می اندازند بدم میآمد. شاید هم فقط صبرم کم بود.
لوکاس ادامه داد:
-چیز دیگه ای هم هست آقای روسو... آقای هاربِر بخاطر بیماری قلبی فوت کردن... فکر کنم خودتون میدونید... و اینکه در وصیتنامه شما رو وکیل و وصی خودشون تا زمانی که فرزندشون بزرگ بشه معرفی کردن.
چیز بدی نبود. این یعنی شرکت هاربِر فعلا به من واگذار میشد که یعنی میتونم از اون استفاده کنم. اما خوب هم نبود. یعنی من قرار بود قیم خانوادهاش بشم. کلمه قیم در ذهنم باعث شد حس کنم پیرم. محض رضای خدا. فقط ۲۷ سالم بود!
لوکاس ادامه داد:
-آقای هاربِر به گروه روسو وفادار بود. و بعد از مرگش هم خانوادهش رو به گروه روسو سپرده...
باید قبول میکردم؛ بخاطر گروه روسو و شرکت هاربِر. اما با اینکار قیم خانوادهی فرانسیس میشدم. معده ام به طرز عجیبی پیچ خورد. متنفر بودم که زیر دِین کسی باشم اما ارزشش را داشت....
درحالی که مشغول نگاه کردن به مراسم دفن بودم خطاب به لوکاس گفتم:
-حاضرم قبول کنم...
لوکاس سرش را تکان داد و گفت:
-بعد از مراسم، قبل از پروازتون میتونید وصیت نامه رو امضا کنید.
حداقل خوبیش این بود که لازم نبود برای اداره شرکت هاربِر به نیویورک نقل مکان کنم.
__________.__________
*در منطقه کوئینز در نیویورک، محله ای به نام "جکسون هایتس" (Jackson Heights) وجود دارد که به خاطر تنوع فرهنگی و جمعیت آن با سطح اجتماعی متوسط و ساده شناخته می شود. این محله دارای جامعه ای متشکل از مهاجران از نقاط مختلف جهان است و فضایی دوستانه و پر جنب و جوش دارد.
قشنگا دوباره آپلود کردم پارت یک و دو رو
ویسگون دوباره داره بازی درمیارهههه
__________.__________
《Dante》
چند ماه اخیر سخت بود. مرگ پدربزرگم سه ماه پیش و حالا هم یکی از شرکای وفادار. اوضاع هنوز کاملا تحت کنترلم نیست و گروه روسو بهم ریختهست؛ با این حال باید در مراسم خاکسپاری فرانسیس شرکت میکردم. شرکت هاربِر شرکت کوچکی بود اما معتمد برای مردم. و باعث شد گروه روسو هم با همکاریمان مورد اعتماد شود.
باران شدیدی میوزید. کفش چرمم در گل و لای فرو رفته بود، چه افتضاحی...
به درخواست فرانسیس او را در گورستان محلهی جکسون هایتس* ، که محله ای بود که پدربزرگش در آن متولد شده بود دفن شد.
فرانسیس عادت داشت ساده زندگی کند اما افراد ثروتمند هیچ وقت نمیتوانند مثل مردم عادی باشند. مراسم دفن در حال انجام بود. آلساندرا، همسر فرانسیس، روی زمین زانو زده بود و به آرامی اشک میریخت. کنارش دختر بچه ای روی زمین نشسته بود و زانویش را بغل گرفته بود. چهره اش قابل دیدن نبود. کمی آن طرف تر هم پسری که به نظر همسن دختر بچه میآمد ایستاده بود.
وکیلی شرکت هاربِر کنارم ایستاد. گفتم:
-آقای لوکاس... بابت فوت فرانسیس متاسفم. مرد خوبی بود...
با سرم به دختر بچه ای که کنار آلساندرا بود و پسر کنارش اشاره کدوم و گفتم:
-بچههاشن؟
لوکاس با لحن حرفه ای جواب داد:
- آقای هاربِر فقط یک دختر دارن... و اون پسر بنجامین هست... به نظر یکی از همکلاسی های دختر آقای هاربِر هست.
لوکاس اول به دختر بچه و بعد به پسر کنارش اشاره کرد. مکثی کرد. همیشه از کسانی که بین حرفشان وقفه می اندازند بدم میآمد. شاید هم فقط صبرم کم بود.
لوکاس ادامه داد:
-چیز دیگه ای هم هست آقای روسو... آقای هاربِر بخاطر بیماری قلبی فوت کردن... فکر کنم خودتون میدونید... و اینکه در وصیتنامه شما رو وکیل و وصی خودشون تا زمانی که فرزندشون بزرگ بشه معرفی کردن.
چیز بدی نبود. این یعنی شرکت هاربِر فعلا به من واگذار میشد که یعنی میتونم از اون استفاده کنم. اما خوب هم نبود. یعنی من قرار بود قیم خانوادهاش بشم. کلمه قیم در ذهنم باعث شد حس کنم پیرم. محض رضای خدا. فقط ۲۷ سالم بود!
لوکاس ادامه داد:
-آقای هاربِر به گروه روسو وفادار بود. و بعد از مرگش هم خانوادهش رو به گروه روسو سپرده...
باید قبول میکردم؛ بخاطر گروه روسو و شرکت هاربِر. اما با اینکار قیم خانوادهی فرانسیس میشدم. معده ام به طرز عجیبی پیچ خورد. متنفر بودم که زیر دِین کسی باشم اما ارزشش را داشت....
درحالی که مشغول نگاه کردن به مراسم دفن بودم خطاب به لوکاس گفتم:
-حاضرم قبول کنم...
لوکاس سرش را تکان داد و گفت:
-بعد از مراسم، قبل از پروازتون میتونید وصیت نامه رو امضا کنید.
حداقل خوبیش این بود که لازم نبود برای اداره شرکت هاربِر به نیویورک نقل مکان کنم.
__________.__________
*در منطقه کوئینز در نیویورک، محله ای به نام "جکسون هایتس" (Jackson Heights) وجود دارد که به خاطر تنوع فرهنگی و جمعیت آن با سطح اجتماعی متوسط و ساده شناخته می شود. این محله دارای جامعه ای متشکل از مهاجران از نقاط مختلف جهان است و فضایی دوستانه و پر جنب و جوش دارد.
قشنگا دوباره آپلود کردم پارت یک و دو رو
ویسگون دوباره داره بازی درمیارهههه
- ۳.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط