{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「君の声が聞こえない」

「君の声が聞こえない」
صدای تو را نمی شنوم🍃🎆
Part 5

کائده:
وقتی هارو را بردند بیمارستان، همه‌چیز کم‌کم از حرکت افتاد. 
آن اضطراب وحشی، آن آشوب ناگهانی… آرام شد. 
نه اینکه خوب شده باشد؛ فقط دیگر نمی‌غرید.
بعد دیدم شینیچیرو با مایکی حرف می‌زد. 
آرام، صبور، مثل کسی که دارد کسی را از لبه‌ی پرتگاه برمی‌گرداند.
همان‌جا بود که تصمیم گرفتم جلو بروم.
خیلی آرام. 
انگار هر قدمم باید از روی شیشه‌ی خردشده عبور می‌کرد. 
نزدیک شدم، جزوه‌ها را با دو دست گرفتم و جلو بردم صدام خیلی پایین بود.
«...این‌ها مال توئه.»
مایکی نگاهش را به من داد، و برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه، چهره‌اش دیگر آن هیولای لحظه‌ی قبل نبود. 
خسته بود. 
به‌هم‌ریخته بود. 
و عجیب‌تر از همه… انسانی به نظر می‌رسید.
می‌خواستم همان‌جا برگردم. 
واقعاً می‌خواستم. 
اما انگار پاهایم هنوز از آن همه ترس تکان نخورده بودند پس ایستادم.
بعد، خیلی آهسته، دستم را به داخل کیفم بردم و یک بسته شکلات بیرون آوردم.
روز ولنتاین بود، و من هنوز به رسمم پایبند بودم, حتی وقتی دنیا اطرافم می‌لرزید.
شکلات را به سمتش گرفتم.
نه با لبخند بزرگ. 
نه با شجاعتِ نمایشی. 
فقط با همان سکوتِ همیشگیِ خودم، با همان صدای نانوشته‌ای که همیشه جای حرف زدن را برایم می‌گرفت.
این‌بار، مایکی فقط نگاه کرد.
نه آن نگاه سرد قبلی. 
نه نگاه تحقیر. 
فقط نگاه.
نگاهی که انگار نمی‌فهمید چرا من، بعد از دیدن آن همه وحشت، هنوز ایستاده‌ام. 
چرا فرار نکرده‌ام. 
چرا شکلات آورده‌ام. 
چرا دارم چیزی به او می‌دهم، به کسی که تا چند لحظه قبل در ذهنم فقط با ترس تعریف می‌شد.
و من همان‌طور که شکلات را نگه داشته بودم، برای اولین بار حس کردم که شاید مایکی هم نمی‌داند با من چه کند..

مایکی:
وقتی اون نزدیک شد، هنوز تصویر آن اتفاق در سرم بود.
نه به شکل یک فکرِ روشن…
بلکه مثل یک تکه‌ی تیز که از ذهنم جدا نمی‌شد.
همه‌چیز بعد از آن لحظه، کند شده بود.
صدای شینیچیرو دورتر می‌شد.
حرکت آدم‌ها کش‌دار و بی‌معنی شده بود.
و بعد تو آمدی.
بهت نگاه کردم.
جزوه‌ها را گرفتی و جلو آوردی.
بعد… یک بسته شکلات.
همین؟
اما چرا؟
چرا توی همچین روزی، توی همچین خانه‌ای، بعد از دیدن آن همه آشفتگی، هنوز این کار را می‌کردی؟
نگاهم روی صورتت ماند.
نه از روی کنجکاویِ ساده.
از چیزی عمیق‌تر.
چیزی که اسمش را نمی‌دانستم.
تو مثل بقیه فرار نکردی.
مثل بقیه نگاهم نکردی که انگار من فقط یک خطرم.
فقط ایستادی.
کمی لرزان، اما ایستادی.
و همین، بیشتر از هر چیزی حواسم را به تو کشید.
شکلات را گرفتم؟
نه فوراً.
اول نگاه کردم.
به انگشت‌هایت، به کیفِ کوچکت، به آن سکوتِ عجیبِ تو.
بعد به بسته‌ی شکلات.
چیزی در سینه‌ام فرو رفت.
یک حسِ ناآشنا.
نه خوشی.
نه آرامش کامل.
فقط… توقف.
همان‌طور که نگاهت می‌کردم، یک فکر از گوشه‌ی ذهنم گذشت:
«این دختر… چرا هنوز اینجاست؟»
بعد، خیلی آهسته، شکلات را از دستت گرفتم.
نه به‌خاطر شکلات.
به‌خاطر خودت که آن را تعارف کرده بودی.
و همان‌جا بود که فهمیدم چیزی در تو وجود دارد که از من نمی‌ترسد به همان شکلی که بقیه می‌ترسند.
یا شاید می‌ترسی… اما داری جلوش می‌ایستی.
این برای من عجیب بود.
آن‌قدر عجیب که تا چند ثانیه بعد، فقط نگاهت کردم و هیچ نگفتم.
اما از همان لحظه، چیزی شروع شد.
نه صدا داشت.
نه اسم.
فقط یک کششِ خاموش.
چند روز گذشت.
اتفاق‌ها آرام نشده بودند، اما آن تصویر هنوز در سرم بود:
تو، با آن بسته‌ی شکلات در دستت، وسطِ سکوت.
از خودم می‌پرسیدم چرا یادم مانده.
چرا تصویرت، بر خلاف بقیه، محو نمی‌شد.
آدم‌ها معمولاً برایم یا سریع می‌مردند، یا سریع فراموش می‌شدند.
اما تو نه.
تو مانده بودی.
و این ماندن، حسِ عجیبی داشت.
روزی که اسم و نشانت را دوباره شنیدم، فقط یک جمله بود.
یه حرف نصفه از یکی از هم‌کلاسی‌ها.
یک اشاره‌ی کوتاه، یک اسم آشنا، یک تکه‌ی کوچک از اطلاعات.
همان کافی بود.
نه برای اینکه فوراً بروم سراغت،
بلکه برای اینکه ذهنم دیگر رهایت نکند.
از آن به بعد، هر وقت ساکت می‌شدم، تو می‌آمدی توی ذهنم.
و همین که اسم محله‌ات را شنیدم، همه‌چیز به هم وصل شد؛ نه از مسیر درست و دقیق، بلکه از مسیر همان حس مبهمی که انسان را وادار می‌کند چیزی را پیگیری کند.
دیدگاه ها (۰)

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 6مایکی:من آدرسش را پیدا...

بچه ها اون پیجی که از از باجی سناریو می نوشت یعنی از خواهر ب...

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 4کائده:چند روز گذشت.نه ...

راستی یادم رفت بگم این مایکی درخواستیه و ۱۰ پارتیه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط