{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم
همین حرف جونگ‌کوک مثل یه تیر خورد وسط قلب نامجون. تمام اون سناریوهایی که تو ذهنش ساخته بود، تمام اون لبخندهایی که فکر می‌کرد مخصوص خودشه، تو یه لحظه جلو چشمش دود شد رفت هوا. با خودش گفت: «یعنی... یعنی اون دوست‌پسر داره؟ برای همین دیشب انقدر بی‌تفاوت بود؟ برای همین اون کادو رو فقط یه لطف ساده دید؟»

تو اون لحظه، پسره تو رو بغل کرد—یه بغل کوتاه و پر از محبت—و بعد ازت خداحافظی کرد و رفت سمت در خروجی. تو با لبخند برات دست تکون دادی و وقتی برگشتی، چشمت افتاد به هفت تا پسر که چند متر اون‌طرف‌تر مثل مجسمه ایستاده بودند و با قیافه‌های فوق‌العاده جدی نگاهت می‌کردند!

تو که اصلاً از همه‌جا بی‌خبر بودی، با همون انرژی و لبخند همیشگی راه افتادی سمتشون:
«سلام بچه‌ها! خسته نباشید، تمرین چطور بود؟»

اعضا هیچ‌کدام حرفی نزدند. جیمین و تهیونگ فقط یه نگاهِ معنا‌دار و نگران به نامجون انداختند و عقب کشیدند.

نامجون یک گام اومد جلو. قدِ بلند و هیکل درشتش، سایه سنگینی روی راهرو انداخته بود. لحن همیشگی‌اش که پر از احترام و شیطنت بود، جاشو داده بود به یه صدای بم، سرد و فوق‌العاده جدی که تو تا حالا ازش نشنیده بودی:

«سلام. ممنون... می‌بینم که سرت خیلی شلوغه خانم منیجر.»

تو از لحن سنگین و نگاهِ خیره و بی‌رحمانه‌اش جا خوردی: «امم... آره، داشتم کارهای هماهنگی رو انجام می‌دادم...»

نامجون نگاشو ازت نگرفت. چشم‌هاش صاف تو چشمات بود، پر از سوال و یه خشمِ کنترل‌شده: «اون آقا کی بود؟ فکر نمی‌کنم از نیروهای کمپانی باشه. رفتارش زیادی... صمیمی به نظر می‌رسید.»

فضای راهرو انقدر سنگین شد که حتی بقیه اعضا هم نفسشونو حبس کرده بودند. تو برای اولین‌بار حس کردی کلمه به کلمه‌ای که نامجون می‌گه، پر از یه معنای پنهانه—معنایی که اصلاً به یه رفتارِ سادۀ لیدر با منیجرش نمی‌خورد!
نظرتون خوشگلا ؟
دیدگاه ها (۱)

پارت نهم تو از این طرز برخورد و لحن بازجویی‌مانندِ نامجون کل...

پارت دهم نامجون کلافه و از خجالت داغ‌شده، هر دو دستشو کشید ر...

اومدم با پرات جدییدد✋✋پارت هفتم روزها پشت سر هم می‌گذشت و کا...

پارت شیش جونگ‌کوک آروم طوری که تو نشنوی ولی نامجون بشنوه، با...

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط