{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر خسته ام

آنقدر خسته ام
که پیرهن نیز بر تنم سنگینی می کند
آنچنان پنجه یِ زمان، خشمناک
عریانی سینه ام دریده است
که در رگانم سکوت می تراود وُ
از لبانم واژه ها خونین
بر گلویم سرازیر می شوند ،
برایم ترانه مخوان
شعر مگو... حرف مزن ،
تنها به اشارتی لمس ام دار
هر چند کم حتی کوتاه یا اندک ،
باور کن این روزها
یاری به سایشِ دستی است
دیدگاه ها (۳)

هربار که در مروارید چشمان توعاشقانه می رقصمنبض ساحل تند تر م...

گنج حسن دگران را چه ڪنم بی رخ #تــو؟من برای #تــو_خرابم، تو ...

گاهی اوقات،تا بد نشی نمیفهمن چقدر خوب بودی...

عشــق نمیتـونه ولــت کنــهولـــــے خـــــوب میتـــــونه لهــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط