{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شنیدم منع کردی شعرخوانی در حضورت را!

شنیدم منع کردی شعرخوانی در حضورت را!
بنازم نازنین چشم و دِل و قلبِ صبورت را!

دِگر شعر از تو و دستانِ بی‌مهرت نمی‌گویم
نمی‌خواهم بگیرد دستهایم دستِ دورت را

من از آن لحظهٔ آغاز فهمیدم که می‌خواهی
به جانِ من رها سازی شبیخونِ غرورت را

مرا روزی فدایِ هرزه‌بازی‌هایِ "او" کردی
جهانی می‌کنم روزی "تو" با "او" با شعورت را

یقینا چشم بسته انتخابش کرده‌ای جانا
ولی او می‌گشاید با خیانت چشمِ کورت را‌

رهایم کن، خیالی نیست، با او زندگانی کن
فراموشم نخواهد شد تو یا گیسویِ بورت را
دیدگاه ها (۰)

"گویند که درویش همان عاشق مست استخود گفته به میخانه فقط باده...

سالها می گذرد عشق تو کمرنگ نشد هر چه کردم که دلم با تو شود س...

🤲🤲🤲

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۹ : ( این بار نمی‌ذارم بری )چند دقیقه از...

پارت ۸از آن شبِ دفترچه و نگاه‌ها، یک هفته گذشت. هفته‌ای که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط