🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت هشتادوپنج....
آریا:
آروم گفت : اون خونه ویلایی دو طبقه خودت اون آقا پسره پشت در نشستید
- فهمیدم ...من میخواستم ...اونو ببینم همین نمی خواستم مزاحم زندگی اش بشم تا حالا نبودم از این به بعدم نیستم بهش بگو راحت زندگی ات رو بکن ...خداحافظ
اینقده عصبی شدم نتونستم جلو خودمو بگیرم فریاد زدم وگوشی رو پرت کردم وزدم تو دیوار هزار تکه شد
داشتم به لاشه گوشی نگاه می کردم در با شتاب باز شد
یاشار متحیر اومد تو اتاق وگفت : چی شده آریا ...چرا دا...
نگاهش که به گوشی افتاد جا خورد وگفت : این چیه ؟ ! چرا گوشی ات رو شکوندی
با اخم نگاش کردم وگفتم : نخواست منو ببینه
متعجب اومد جلو وگفت : کی نخواست تورو ببینه ؟!
نگاش کردم متحیر گفت: آهو؟ هی آریا ...آهو رو میگی ...نگو پشت در اون همه خونه ای که رفتیم یکی اش مادرت بود
- ازش متنفرم...
یاشار جا خورد
- دیگه برام مهم نیست ...
یاشار فقط نگام می کرد پشت کردم بهش سرم رو بین دستام فشردم کارم خیلی مسخره بوداین همه راه اومدم دیدن کسی که منو از بچگی نخواست
با صدای در فهمیدم یاشار رفته دراز کشیدم رو تخت تو گلوم احساس خفگی می کردم
استرس وناراحتی خوابم روپرونده بود بلند شدم ورفتمتو سالن کنار یاشار به ظاهر داشت فیلم می دید کنارش رو کاناپه دراز کشیدم نگاهم به صفحه تلویزیون بود
- آریا
سرموبرگردوندم یاشاریه قرص ولیوان آب تو دستش بودازش گرفتم وقرص رو با آب خوردم یه بالش بهم دادوگفت : اگه چیزی خواستی بگو من کنارتم
- مرسی یاشار
خیلی زود سرم سنگین شد وچشام گرم
با صدای در چشام رو به سختی باز کردم چقدر سرم سنگین بود یاشار چی داده بود به خوردم بلندشدم ورفتم طرف در وبازش کردم یه دختر پشت در بودبا دیدنم لبشو گزید وسلام کردوسرش رو انداخت پایین
- شما
دوباره سرش روبلند کرد وگفت : آنیتا
نگاش کردم وگفتم : خوب
لبشو گزید وگفت: من خواهرت محسوب میشم
فقط نگاش کردم
آنیتا : تعارفم نمی کنی
- کاش آدرس نمی دادم
ناراحت گفت : زنگ زدم خاموش بودی فهمیدم دیشب ناراحت شدی...آدرس رواز آقاحسین گرفتم خودت داده بودی
- خوب
تو چشام نگاه کردوگفت: میخوام باهات حرف بزنم
- درمورده ؟!
کلافه وبا چشای پر اشک گفت: تو داداش منی چرا اینقده بی تفاوتی
- مسخره اس ...بهتره بری
خواستم در روببندم اومدتو وزل زد تو چشام وگفت: منم دل خوشی از مامانم ندارم مخصوصا ازوقتی بابام مرده ...خواهش می کنم بزار حرف بزنیم
پفی کردم وگفتم : بیا تو
نگاهی به سالن انداخت که یاشار زحمت بهم ریختنش رو به تنهایی کشیده بود
- بهم ریخته است
# پارت هشتادوپنج....
آریا:
آروم گفت : اون خونه ویلایی دو طبقه خودت اون آقا پسره پشت در نشستید
- فهمیدم ...من میخواستم ...اونو ببینم همین نمی خواستم مزاحم زندگی اش بشم تا حالا نبودم از این به بعدم نیستم بهش بگو راحت زندگی ات رو بکن ...خداحافظ
اینقده عصبی شدم نتونستم جلو خودمو بگیرم فریاد زدم وگوشی رو پرت کردم وزدم تو دیوار هزار تکه شد
داشتم به لاشه گوشی نگاه می کردم در با شتاب باز شد
یاشار متحیر اومد تو اتاق وگفت : چی شده آریا ...چرا دا...
نگاهش که به گوشی افتاد جا خورد وگفت : این چیه ؟ ! چرا گوشی ات رو شکوندی
با اخم نگاش کردم وگفتم : نخواست منو ببینه
متعجب اومد جلو وگفت : کی نخواست تورو ببینه ؟!
نگاش کردم متحیر گفت: آهو؟ هی آریا ...آهو رو میگی ...نگو پشت در اون همه خونه ای که رفتیم یکی اش مادرت بود
- ازش متنفرم...
یاشار جا خورد
- دیگه برام مهم نیست ...
یاشار فقط نگام می کرد پشت کردم بهش سرم رو بین دستام فشردم کارم خیلی مسخره بوداین همه راه اومدم دیدن کسی که منو از بچگی نخواست
با صدای در فهمیدم یاشار رفته دراز کشیدم رو تخت تو گلوم احساس خفگی می کردم
استرس وناراحتی خوابم روپرونده بود بلند شدم ورفتمتو سالن کنار یاشار به ظاهر داشت فیلم می دید کنارش رو کاناپه دراز کشیدم نگاهم به صفحه تلویزیون بود
- آریا
سرموبرگردوندم یاشاریه قرص ولیوان آب تو دستش بودازش گرفتم وقرص رو با آب خوردم یه بالش بهم دادوگفت : اگه چیزی خواستی بگو من کنارتم
- مرسی یاشار
خیلی زود سرم سنگین شد وچشام گرم
با صدای در چشام رو به سختی باز کردم چقدر سرم سنگین بود یاشار چی داده بود به خوردم بلندشدم ورفتم طرف در وبازش کردم یه دختر پشت در بودبا دیدنم لبشو گزید وسلام کردوسرش رو انداخت پایین
- شما
دوباره سرش روبلند کرد وگفت : آنیتا
نگاش کردم وگفتم : خوب
لبشو گزید وگفت: من خواهرت محسوب میشم
فقط نگاش کردم
آنیتا : تعارفم نمی کنی
- کاش آدرس نمی دادم
ناراحت گفت : زنگ زدم خاموش بودی فهمیدم دیشب ناراحت شدی...آدرس رواز آقاحسین گرفتم خودت داده بودی
- خوب
تو چشام نگاه کردوگفت: میخوام باهات حرف بزنم
- درمورده ؟!
کلافه وبا چشای پر اشک گفت: تو داداش منی چرا اینقده بی تفاوتی
- مسخره اس ...بهتره بری
خواستم در روببندم اومدتو وزل زد تو چشام وگفت: منم دل خوشی از مامانم ندارم مخصوصا ازوقتی بابام مرده ...خواهش می کنم بزار حرف بزنیم
پفی کردم وگفتم : بیا تو
نگاهی به سالن انداخت که یاشار زحمت بهم ریختنش رو به تنهایی کشیده بود
- بهم ریخته است
- ۲۱.۹k
- ۰۳ مرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط