{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم/رمان برگ چهارم

پارت پنجم/رمان برگ چهارم

من همان‌جا روی زمین نشستم. قلبم به شدت می‌تپید. می‌دانستم فردا روز سختی است، اما برای اولین بار بعد از آن شبِ شوم، احساس کردم که بالاخره قدم در راه درستی گذاشته‌ام. شب را با تمرکز روی مفهوم «استقامت» به صبح رساندم؛ می‌دانستم که دیگر راه بازگشتی نیست. من یا به عنوان یک شیطان‌کشِ واقعی برمی‌گردم، یا در دل همین کوه‌ها دفن می‌شوم.

فردا، آغازِ تولدِ دوباره‌ی من بود.
دیدگاه ها (۱)

ادیت گیولایک ❤ یادت نره🙂#میتسوری_کانروجی#اوبانای_ایگورو#شیطا...

رقص شیطان کشلایک ❤ یادت نره🙂#میتسوری_کانروجی#اوبانای_ایگورو#...

لایک ❤ یادت نره🙂#میتسوری_کانروجی#اوبانای_ایگورو#شیطان_کش#نزو...

ادیت اکازالایک ❤ یادت نره🙂#میتسوری_کانروجی#اوبانای_ایگورو#شی...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط