پارت پنجمرمان برگ چهارم
پارت پنجم/رمان برگ چهارم
من همانجا روی زمین نشستم. قلبم به شدت میتپید. میدانستم فردا روز سختی است، اما برای اولین بار بعد از آن شبِ شوم، احساس کردم که بالاخره قدم در راه درستی گذاشتهام. شب را با تمرکز روی مفهوم «استقامت» به صبح رساندم؛ میدانستم که دیگر راه بازگشتی نیست. من یا به عنوان یک شیطانکشِ واقعی برمیگردم، یا در دل همین کوهها دفن میشوم.
فردا، آغازِ تولدِ دوبارهی من بود.
من همانجا روی زمین نشستم. قلبم به شدت میتپید. میدانستم فردا روز سختی است، اما برای اولین بار بعد از آن شبِ شوم، احساس کردم که بالاخره قدم در راه درستی گذاشتهام. شب را با تمرکز روی مفهوم «استقامت» به صبح رساندم؛ میدانستم که دیگر راه بازگشتی نیست. من یا به عنوان یک شیطانکشِ واقعی برمیگردم، یا در دل همین کوهها دفن میشوم.
فردا، آغازِ تولدِ دوبارهی من بود.
- ۱.۳k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط