عمو های من
p5
روزها پشت سر هم میاومد و اوضاع انگار داشت عادی میشد. انگار اون روز پارک و اون حرفای جیمین، فقط یه خواب بود که زود تموم شد. تهیونگ هم مثل همیشه مهربون بود، ولی دیگه اون نگاههای خاص یا حرفای الکی پیدا نکرد. انگار اون روز بستنی خوردنمون، آخرین باری بود که یه امیدی داشتم. بچهها هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. سعی میکردم خودم رو با درسام گرم کنم، ولی یه چیزی ته دلم همش میگفت “حواست باشه”.
یه بعد از ظهر، همینجوری که تو اتاق نشسته بودم و جزوه هامو نگاه میکردم، گوشیم یهو زنگ خورد. پیام ناشناس. یه لحظه قلبم ریخت. با ترس بازش کردم.
«دیگه وقت بازی نیست. فکر کردی میتونی بری؟ اشتباه فکر کردی. چشممون بهته.»
یهو نفسم بند اومد. این دیگه چه کوفتی بود؟ تهدید؟ ربوده شدن؟ اصلاً کی میتونست این باشه؟ چرا؟
به تهیونگ فکر کردم. نکنه کار اون بود؟ ولی چرا پیام ناشناس؟ چرا خودش بهم نگفت؟ یا شایدم… شاید اصلاً ربطی به اون روز پارک نداشت؟
داشتم نفسنفس میزدم. گوشیم از دستم افتاد. کی میتونست اینقدر بیرحم باشه؟ این پیام اصلاً شوخی نبود. خیلی جدی بود.
همون موقع، در اتاقم زده شد. تهیونگ بود.
«ا.ت؟ خوبی؟ صدات یه جوری بود. اتفاقی افتاده؟»
با صدای تهیونگ، یهو ترسیدم. نمیخواستم بفهمه. نمیخواستم نگران بشه. سریع گوشی رو برداشتم و تو جیبم قایم کردم.
«نه، خوبم. فقط… یه کم حالم گرفته است.» سعی کردم عادی باشم، ولی میدونستم صدام میلرزید.
تهیونگ اومد تو و کنارم نشست. با نگرانی نگاه میکرد. «مطمئنی؟ رنگت خیلی پریده. اگه چیزی لازم داری، بگو. من که هستم.»
«هستم.» کلماتش تو سرم چرخید. ولی دیگه اون حس قبلی رو نداشت. انگار یه دروغ بود، قبل از اینکه یه اتفاق خیلی بد بیفته. حس میکردم تو یه تله گیر افتادم.
روزها پشت سر هم میاومد و اوضاع انگار داشت عادی میشد. انگار اون روز پارک و اون حرفای جیمین، فقط یه خواب بود که زود تموم شد. تهیونگ هم مثل همیشه مهربون بود، ولی دیگه اون نگاههای خاص یا حرفای الکی پیدا نکرد. انگار اون روز بستنی خوردنمون، آخرین باری بود که یه امیدی داشتم. بچهها هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. سعی میکردم خودم رو با درسام گرم کنم، ولی یه چیزی ته دلم همش میگفت “حواست باشه”.
یه بعد از ظهر، همینجوری که تو اتاق نشسته بودم و جزوه هامو نگاه میکردم، گوشیم یهو زنگ خورد. پیام ناشناس. یه لحظه قلبم ریخت. با ترس بازش کردم.
«دیگه وقت بازی نیست. فکر کردی میتونی بری؟ اشتباه فکر کردی. چشممون بهته.»
یهو نفسم بند اومد. این دیگه چه کوفتی بود؟ تهدید؟ ربوده شدن؟ اصلاً کی میتونست این باشه؟ چرا؟
به تهیونگ فکر کردم. نکنه کار اون بود؟ ولی چرا پیام ناشناس؟ چرا خودش بهم نگفت؟ یا شایدم… شاید اصلاً ربطی به اون روز پارک نداشت؟
داشتم نفسنفس میزدم. گوشیم از دستم افتاد. کی میتونست اینقدر بیرحم باشه؟ این پیام اصلاً شوخی نبود. خیلی جدی بود.
همون موقع، در اتاقم زده شد. تهیونگ بود.
«ا.ت؟ خوبی؟ صدات یه جوری بود. اتفاقی افتاده؟»
با صدای تهیونگ، یهو ترسیدم. نمیخواستم بفهمه. نمیخواستم نگران بشه. سریع گوشی رو برداشتم و تو جیبم قایم کردم.
«نه، خوبم. فقط… یه کم حالم گرفته است.» سعی کردم عادی باشم، ولی میدونستم صدام میلرزید.
تهیونگ اومد تو و کنارم نشست. با نگرانی نگاه میکرد. «مطمئنی؟ رنگت خیلی پریده. اگه چیزی لازم داری، بگو. من که هستم.»
«هستم.» کلماتش تو سرم چرخید. ولی دیگه اون حس قبلی رو نداشت. انگار یه دروغ بود، قبل از اینکه یه اتفاق خیلی بد بیفته. حس میکردم تو یه تله گیر افتادم.
- ۲۳۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط