این خاطره مخصوص آنهایی است که فکر می کنند شهد
ایــن خــاطره مخصــوص آنهــایی است کــه فکــر می کنند شهدا ،
آدم های اخمـــو و دائــم الذکـــر بودند . * * * * * * * * * * * * * *
پيــش از شـــروع يکــي از حمـــلات ،
همـــه مسئـــوليــن و فــرمـــانــدهان لشــکر 27 محمــد رســول الله (ص)
در جــلسه اي تــوجيــهــي شــرکت داشتنــد . « حـــاج محمــد کــوثــري » - فــرمـــانــده لشــکر - پشــت بــه ديگــران ،
رو بــه نقشــه ،
مشغـــول تــوضيــح منطقــه عمليــاتــي بــود و آنــرا شــرح مـــي داد . « حــاج محــسن ديــن شعــاري » در رديــف اول نشستــه بــود .
يکــي از نيــروها ،
يک ليـــوان آب يـــخ را از پشت ســـر ريخــت تـــوي يقـــه حــاج محسن .
حاجــي مثــل برق گــرفته هـــا از جــا پـــريد و آخَــش بلنــد شــد .
بـــرگشت و به ســـوي کسي کــه ايــن کار را کـــرده بود ،
انگشتــش را بــه علامت تهــديــد تکان داد .
بلافاصلــه يک ليــوان آب يخ از پــارچ ريخت و به قصــد پاشيــدن ،
بــه طــرف او نيــم خيــز شــد .
حــاج محمــد کــه متــوجه ســر و صـــداي حــاج محسن
و خنـــده هاي بچــه ها شـــده بود ،
يک دفعـــه بــرگشت و به پشت ســـرش نگاهي کـــرد .
حــاج محســن که ليــوان آب يخ را به عقـب بــرده و آمــاده بود تــا
آن را به ســر و صورت آن بــرادر بپاشــد ،
با ديـــدن حــاج محمــد دستپاچــه شــد
و يک باره ليــوان را جلــوي دهانــش گرفــت و سر کشيـــد .
انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد ،
گفــت : « يــا حســين ( ع ) » .
با ايـــن کــار حــاج محسن ،
صــداي انفجـــار خنــده بچــه ها سنگــر را پــر کــرد و فرمانــده لشگــر ،
بـــي خبــر از آن چــه گذشته بــود ،
لبخنـــدي زد و بـــراي حــاج محســن ســري تکــان داد .
حــاج محســن ديــن شعــاري ، شهیــد همیشه خنــدان را
بعــدها يک مين والمري در « سردشت » آسمانـــي کرد.
آدم های اخمـــو و دائــم الذکـــر بودند . * * * * * * * * * * * * * *
پيــش از شـــروع يکــي از حمـــلات ،
همـــه مسئـــوليــن و فــرمـــانــدهان لشــکر 27 محمــد رســول الله (ص)
در جــلسه اي تــوجيــهــي شــرکت داشتنــد . « حـــاج محمــد کــوثــري » - فــرمـــانــده لشــکر - پشــت بــه ديگــران ،
رو بــه نقشــه ،
مشغـــول تــوضيــح منطقــه عمليــاتــي بــود و آنــرا شــرح مـــي داد . « حــاج محــسن ديــن شعــاري » در رديــف اول نشستــه بــود .
يکــي از نيــروها ،
يک ليـــوان آب يـــخ را از پشت ســـر ريخــت تـــوي يقـــه حــاج محسن .
حاجــي مثــل برق گــرفته هـــا از جــا پـــريد و آخَــش بلنــد شــد .
بـــرگشت و به ســـوي کسي کــه ايــن کار را کـــرده بود ،
انگشتــش را بــه علامت تهــديــد تکان داد .
بلافاصلــه يک ليــوان آب يخ از پــارچ ريخت و به قصــد پاشيــدن ،
بــه طــرف او نيــم خيــز شــد .
حــاج محمــد کــه متــوجه ســر و صـــداي حــاج محسن
و خنـــده هاي بچــه ها شـــده بود ،
يک دفعـــه بــرگشت و به پشت ســـرش نگاهي کـــرد .
حــاج محســن که ليــوان آب يخ را به عقـب بــرده و آمــاده بود تــا
آن را به ســر و صورت آن بــرادر بپاشــد ،
با ديـــدن حــاج محمــد دستپاچــه شــد
و يک باره ليــوان را جلــوي دهانــش گرفــت و سر کشيـــد .
انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد ،
گفــت : « يــا حســين ( ع ) » .
با ايـــن کــار حــاج محسن ،
صــداي انفجـــار خنــده بچــه ها سنگــر را پــر کــرد و فرمانــده لشگــر ،
بـــي خبــر از آن چــه گذشته بــود ،
لبخنـــدي زد و بـــراي حــاج محســن ســري تکــان داد .
حــاج محســن ديــن شعــاري ، شهیــد همیشه خنــدان را
بعــدها يک مين والمري در « سردشت » آسمانـــي کرد.
- ۸۴۴
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط