هنوز خندهمون تموم نشده بود که صدای غرق خواب و ملتمسانهی
هنوز خندهمون تموم نشده بود که صدای غرق خواب و ملتمسانهی سورا از روی تخت بلند شد: «ماماااان… بابا…»
تهیونگ فوراً از من جدا شد و با اون لبخند مهربون و پدرانهش چرخید سمت تخت. زانو زد کنارش و قبل از اینکه بغض سورا تبدیل به گریه بشه، دستای دراز و مردونهش رو برد زیر بغلش و آروم کشیدش تو بغلش. سورا که هنوز چشماش نیمهباز بود، سرِ کوچولو و داغش رو رو شونهی تهیونگ گذاشت، دستای تپلیش رو دور گردن باباش حلقه کرد و بینیش رو فرو کرد تو گردن تهیونگ.
تهیونگ شروع کرد به آروم تکون دادنش و با اون صدای بم و آرامشبخشی که فقط خودش بلده، زیر گوشش به کرهای زمزمه کرد: «عشق بابا بیدار شده؟ خوابای خوب دیدی پرنسس من؟ نگاه کن مامانی اینجاست…» بعد آروم شروع کرد به بوسیدن گونههای نرم و سرخِ سورا، جوری که سورا قلقلکش آمد و کمکم لبخند رو لباش نشست.
تهیونگ همونطور که سورا بغلش بود، ایستاد و جلوی آینه رفت. سورا دستشو دراز کرد و با حسادت یا کنجکاوی، موهای فر و بههمریختهی تهیونگ رو کشید! تهیونگ از درد چشمهاش رو جمع کرد ولی با خنده گفت: «آخ! سورااه… موهای بابایی رو نکن، امشب قراره جلو فامیلهای مامان تیپ بزنم، نباید زشت بشم!»
من که داشتم با عشق به این صحنه نگاه میکردم، رفتم جلو و دست بکشم روی کمر سورا. رو به تهیونگ گفتم: «ببین چقدر باباییه این دختر! تا تو بغلش میکنی همهی خستگیش درمیره.»
تهیونگ سورا رو برد بالا و تو هوا چرخوندش که صدای قهقههی سورا کل اتاق رو برداشت. بعد آوردش پایین، دماغمون رو به دماغ سورا مالید و به کرهای گفت: «معلومه که باباییه! دختر قشنگم قراره امشب با من و مامانش ست کنه. مگه نه؟»
بعد چرخید سمت من، سورا رو با یک دستش محکم نگه داشت و با دست دیگهش دور کمر منو گرفت و مارو کشید سمت خودش. سورا وسط ما دوتا جاش گرم و نرم شده بود و دستای کوچولوش رو میزد به صورت هردومون. تهیونگ نگاه پر از محبتی به چشمام انداخت و آروم روی گونهم رو بوسید: «حالا که دخترمونم بیدار شد و لباسمونم انتخاب کردیم… حاضرم با این فامیلهای شلوغ و مهربونت روبرو بشم. برو بگو خالت اینا بیاین، من آمادهام!»
خندیدم و دستشو گرفتم، و سه تایی با هم، در حالی که سورا تو بغل تهیونگ آروم گرفته بود و با دکمهی پیراهن باباش بازی میکرد، از اتاق رفتیم بیرون سمت پذیرایی که صدای مامان و بابا میاومد داشتند خونه رو برای مهمونی امشب آماده میکردند…
تهیونگ فوراً از من جدا شد و با اون لبخند مهربون و پدرانهش چرخید سمت تخت. زانو زد کنارش و قبل از اینکه بغض سورا تبدیل به گریه بشه، دستای دراز و مردونهش رو برد زیر بغلش و آروم کشیدش تو بغلش. سورا که هنوز چشماش نیمهباز بود، سرِ کوچولو و داغش رو رو شونهی تهیونگ گذاشت، دستای تپلیش رو دور گردن باباش حلقه کرد و بینیش رو فرو کرد تو گردن تهیونگ.
تهیونگ شروع کرد به آروم تکون دادنش و با اون صدای بم و آرامشبخشی که فقط خودش بلده، زیر گوشش به کرهای زمزمه کرد: «عشق بابا بیدار شده؟ خوابای خوب دیدی پرنسس من؟ نگاه کن مامانی اینجاست…» بعد آروم شروع کرد به بوسیدن گونههای نرم و سرخِ سورا، جوری که سورا قلقلکش آمد و کمکم لبخند رو لباش نشست.
تهیونگ همونطور که سورا بغلش بود، ایستاد و جلوی آینه رفت. سورا دستشو دراز کرد و با حسادت یا کنجکاوی، موهای فر و بههمریختهی تهیونگ رو کشید! تهیونگ از درد چشمهاش رو جمع کرد ولی با خنده گفت: «آخ! سورااه… موهای بابایی رو نکن، امشب قراره جلو فامیلهای مامان تیپ بزنم، نباید زشت بشم!»
من که داشتم با عشق به این صحنه نگاه میکردم، رفتم جلو و دست بکشم روی کمر سورا. رو به تهیونگ گفتم: «ببین چقدر باباییه این دختر! تا تو بغلش میکنی همهی خستگیش درمیره.»
تهیونگ سورا رو برد بالا و تو هوا چرخوندش که صدای قهقههی سورا کل اتاق رو برداشت. بعد آوردش پایین، دماغمون رو به دماغ سورا مالید و به کرهای گفت: «معلومه که باباییه! دختر قشنگم قراره امشب با من و مامانش ست کنه. مگه نه؟»
بعد چرخید سمت من، سورا رو با یک دستش محکم نگه داشت و با دست دیگهش دور کمر منو گرفت و مارو کشید سمت خودش. سورا وسط ما دوتا جاش گرم و نرم شده بود و دستای کوچولوش رو میزد به صورت هردومون. تهیونگ نگاه پر از محبتی به چشمام انداخت و آروم روی گونهم رو بوسید: «حالا که دخترمونم بیدار شد و لباسمونم انتخاب کردیم… حاضرم با این فامیلهای شلوغ و مهربونت روبرو بشم. برو بگو خالت اینا بیاین، من آمادهام!»
خندیدم و دستشو گرفتم، و سه تایی با هم، در حالی که سورا تو بغل تهیونگ آروم گرفته بود و با دکمهی پیراهن باباش بازی میکرد، از اتاق رفتیم بیرون سمت پذیرایی که صدای مامان و بابا میاومد داشتند خونه رو برای مهمونی امشب آماده میکردند…
- ۲۵۷
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط