دلـم می نـویسـد بـه تنهـایـی ام
دلـم می نـویسـد بـه تنهـایـی ام
درین شب که من مست لالایی ام
تو ای دوست، گفتی که خوشتر نویس
نـبـیـن پـس دو چـشمـان بـارانی ام
کـُند خنده دردی به ظـاهر دوا
چـه بـاید کـنم درد پـنهـانی ام؟
چرا درب میخانه ها باز نیست؟
چرا این چنین در پی ساقی ام؟
چرا بـاد، بـد شـد بـه میـخـوارگی؟
چرا کوزه بشکست و من شاکی ام؟
سرش را تـکان داد، یعنی برو
هر آنکس که آمد کند یاری ام
نمی خـواهـم این آخر ِ قـصـه را
چرا او برفته است و من باقی ام؟
چرا هیچ کس پـاسخـم را نـداد؟
جماعت! منم چون شما شاکی ام...
درین شب که من مست لالایی ام
تو ای دوست، گفتی که خوشتر نویس
نـبـیـن پـس دو چـشمـان بـارانی ام
کـُند خنده دردی به ظـاهر دوا
چـه بـاید کـنم درد پـنهـانی ام؟
چرا درب میخانه ها باز نیست؟
چرا این چنین در پی ساقی ام؟
چرا بـاد، بـد شـد بـه میـخـوارگی؟
چرا کوزه بشکست و من شاکی ام؟
سرش را تـکان داد، یعنی برو
هر آنکس که آمد کند یاری ام
نمی خـواهـم این آخر ِ قـصـه را
چرا او برفته است و من باقی ام؟
چرا هیچ کس پـاسخـم را نـداد؟
جماعت! منم چون شما شاکی ام...
- ۱.۱k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط