از زبان باکوگو
||از زبان باکوگو||
اخه چرا امه این طوری شد مگه مونده بلایی سرش نیومده باشه ه ه ه گندش بزنم حالا چرا دارم خون سرفه میکنم ول کن
دکو : کاچان مطمئنی حالت خوبه
شوتو میدوریا راست میگه حالت خوب نیست باکوگو
باکوگو ساکت شید من خوبم ه ه ه ه ه ه
دکو :کاچان داری خون سرفه میکنی اصلا حالت خوب نیست بیا بریم بیمارستان
باکوگو: ولم کن دکو من خوبم
بعد سرش گیج رفت بیهوش شد
دکو : کاچان
|| از زبان دکو ||
داشتم با کاچان حرف میزدم نمیدونم چی شد داشت خون سرفه می کرد و بعدش بیهوش شد رو دستم افتاد خیلی نگران کاچان بودم بردیمش بیمارستان بعد ایزاوا سنسه اومد داشت با دکتر حرف میزد من رفتم پیش کاچان تاببینم حالش خوبه یا نه به هوش اومد باهاش حرف زدم تا حالش خوب شه
<<از زبان ایزاوا>>
هر وقط اومدم بیمارستان با دکتر حرف زدم دکتر بهم گفت که این چند روز غذایی خورده یا نه منم گفتم یک هفته س غذا نخورده
دکتر هم بهم گفت که هم کم خونی داره و این که چون یه هفته س غذا نخورده این طوری شده جای نگرانی نیست بعد کاتسوکی از بیمارستان مرخص شد به سمت خوابگاه رفتیم به کاتسوکی هم گفتم دیگه این کارو با خودش نکنه بعد رفتم خونه و خوابیدم
><از زبان باکوگو><
داشتم تار میدیدم بهد بیهوش شدم چشمامامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم دکو کنارم نشسته جزیان رو برام توضیح داد استان ایزاوا اومد من مرحص شدم و به سمت خوابگاه رفتیم من خوابم میومد زود رفتم خوابیدم.
اخه چرا امه این طوری شد مگه مونده بلایی سرش نیومده باشه ه ه ه گندش بزنم حالا چرا دارم خون سرفه میکنم ول کن
دکو : کاچان مطمئنی حالت خوبه
شوتو میدوریا راست میگه حالت خوب نیست باکوگو
باکوگو ساکت شید من خوبم ه ه ه ه ه ه
دکو :کاچان داری خون سرفه میکنی اصلا حالت خوب نیست بیا بریم بیمارستان
باکوگو: ولم کن دکو من خوبم
بعد سرش گیج رفت بیهوش شد
دکو : کاچان
|| از زبان دکو ||
داشتم با کاچان حرف میزدم نمیدونم چی شد داشت خون سرفه می کرد و بعدش بیهوش شد رو دستم افتاد خیلی نگران کاچان بودم بردیمش بیمارستان بعد ایزاوا سنسه اومد داشت با دکتر حرف میزد من رفتم پیش کاچان تاببینم حالش خوبه یا نه به هوش اومد باهاش حرف زدم تا حالش خوب شه
<<از زبان ایزاوا>>
هر وقط اومدم بیمارستان با دکتر حرف زدم دکتر بهم گفت که این چند روز غذایی خورده یا نه منم گفتم یک هفته س غذا نخورده
دکتر هم بهم گفت که هم کم خونی داره و این که چون یه هفته س غذا نخورده این طوری شده جای نگرانی نیست بعد کاتسوکی از بیمارستان مرخص شد به سمت خوابگاه رفتیم به کاتسوکی هم گفتم دیگه این کارو با خودش نکنه بعد رفتم خونه و خوابیدم
><از زبان باکوگو><
داشتم تار میدیدم بهد بیهوش شدم چشمامامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم دکو کنارم نشسته جزیان رو برام توضیح داد استان ایزاوا اومد من مرحص شدم و به سمت خوابگاه رفتیم من خوابم میومد زود رفتم خوابیدم.
- ۱.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط