.
.
چشم هایت شعر میگویند
من این را خوب میبینم
جاری رگ های خون آغشته ی هر سو به هر سویند...
که در اندام خشک بی نصیبم روح میجویند.
من این وضع غمین را خوب میبینم
که چشمانت چه بی اندازه از من روی میگیرند
و چشمانت چه یاس پرفزونی زین وجود پافتاده خوی میگیرند
دیگران شاید... ولی من آسمانِ این زمین را خوب میبینم
زمینِ خلق و خویش خلق خوی سختی و سنگینی و خامی...
آری خوب میبینم
آسمان شعرهای چشم هایت
چشم هایی پخته و چالاک
مملو از احساس گم نامی
مملو از حس فراموشی هر چیزی به غیر از
کاروان شعرهای چشم هایت.
فعلا از اینجا همین را خوب میبینم...
چشم هایت شعر میگویند
من این را خوب میبینم
جاری رگ های خون آغشته ی هر سو به هر سویند...
که در اندام خشک بی نصیبم روح میجویند.
من این وضع غمین را خوب میبینم
که چشمانت چه بی اندازه از من روی میگیرند
و چشمانت چه یاس پرفزونی زین وجود پافتاده خوی میگیرند
دیگران شاید... ولی من آسمانِ این زمین را خوب میبینم
زمینِ خلق و خویش خلق خوی سختی و سنگینی و خامی...
آری خوب میبینم
آسمان شعرهای چشم هایت
چشم هایی پخته و چالاک
مملو از احساس گم نامی
مملو از حس فراموشی هر چیزی به غیر از
کاروان شعرهای چشم هایت.
فعلا از اینجا همین را خوب میبینم...
- ۲۱۹
- ۱۴ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط