{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان(باغ متروک)پارت 2

رمان(باغ متروک)پارت 2
خوانوادہ سارا یک روز جمعہ تصمیم میگرن کہ برن بہ اون باغ برایہ ھمین لوازم و خوراکی ھارو امادہ میکنن و راہ میوفتن تا باغ 2 ساعت راہ بود اما بہ خواطر ترافیک 4 ساعت تو راہ بودن و بعد از کلی سختی راہ بہ باغ میرسن و قتی کہ میرسن پدر سارا گفت: من برم یک دور اینجا بزنم و بر میگردم جای نرین حتی تو باغ ھم نرید
سارا و مادر خواھرش ھم گفتن باشہ پدر رفت اما بر نگشت نیم ساعت از رفتن پدر میگذشت مادر سارا گفت: بریم ببینم پدرتون کجا رفتہ نکنہ بلایی سرش اومدہ
سارا و خواھرش ھم با مادرشان رفتن کمی گشتن و پدر رو پیدا کردن
مادر: اینجا چہ خبرہ چرا انقدر دیر اومدی چیزی شدہ
پدر: من حس کردم کسی تو باغ ھست صدایہ پا میومد بنضرم برگردیم
مادر: اینا چیہ میگی بچہ ھا میترسن ما تا اینجا اومدیم بر نمیگردیم
سارا و خواھرش ھم گفتن حتمی پدر خیلاتی شدی
و وارد باغ میشن
دیدگاه ها (۹)

تقدیم باعشق بہ عشقممم🫀🫀🫀🩷🩷🩷https://wisgoon.com/anya.1.2

تقدیم با عشق بہ عروسکم 🫀🩷🫀🩷https://wisgoon.com/kanaeo

رمان(باغ متروک) پارت اول خوانوادہ سارا یک باغ خیلی کوچیک و ا...

توضیحات رومان نام ( باغ متروک) نویسندہ( خودم)بازیگران: پدر خ...

رمان(باغ متروک)پارت5انگار یکی تویہ باغ دارہ راہ میرہ صدایہ ب...

رمان(باغ متروک)پارت6مادرشون اون ادم قبلی نبود شروع کرد بہ حر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط