{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋برادر ناتنی شیرین من🦋

🦋برادر ناتنی شیرین من🦋

🌑پارت10

کوک:(ا.ت خوابید و تا۱۲شب بیرون بودیم.مامان زنگ میزد و جواب نمی دادم.رفتم خونه خودم.ا.ت رو توی بغلم گرفتم و رفتم داخل خونم که به مامان زنگ زدم و ا.ت رو گذاشتم روی تختم و ملافه رو روش کشیدم)الو؟مامان...سلام...توخونه خودمم ا.ت هم پیشمه...حالش یکم بد بود آوردم اینجا با بم سرگرم بشه...مراقبشم..شب بخیر.

ا.ت:کوکی....اینجا کجاس...

کوک:بیدارت کردم؟...اینجا خونه ی منه...چن روز اینجا بمونیم...

ا.ت:باشه...میتونم...برم حیاط؟

کوک:از سگ میترسی؟

ا.ت:نه دوسشون دارم

کوک:باشه خوشگلم برو حیاط غذا درست کنم بیام

ا.ت:(دختر کوچولومون وقتی رفت حیاط بم رو دید و ذوق کرد و باهاش کلییی بازی کرد ولی..هیچکس خبر نداشت که روزی زندگی دختر داستانمون نابود خواهد شد)روی چمن ها دراز کشیدم و به ماه خیره شدم

کوک:خوشگلم؟بیا شامت رو بخور

ا.ت:باسه(پشت میزی که توی حیاط وجود داشت نشست و مثل گرسنه ها تند تند غذا رو خورد)

کوک:ا.ت...به خدا خیلی تند میخوری...دختر یکم آرومم

ا.ت:نوموخام....گرسنمه

کوک:شکمو

ا.ت:هوممم دستت درد نکنه کوکی...خوشمزه بود

کوک:نوش جونت خوشگلم...برو بخواب منم میام

ا.ت:باسهه
دیدگاه ها (۴)

فالوشههه🎀🌑

فیک نویسمون فالو شه🤏🦋

بچه ها درخواستی دارین بگین.شب هم دو پارت از فیک رو میزارم......

فیک نویس خوشگلمون🛐🦋https://wisgoon.com/maaa_taa_jaaa

کوک با سرعت بالا رفت به فرودگاهکوک به باندش خبر داد که جلوی ...

love in the dark⑥③شش سال گذشتتو این شش سال سال اول که دکتر ه...

ویو ا. تصبح با دل درد شدیدی از خواب بیدار شدم زیر پام پر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط