{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشتی سفید آرزوها...

کشتی سفید آرزوها...


داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی سفید آرزوها

که رفت و غرق شد

سپاسگزارم از تو

اما

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و

تو صدایم کنی

می خواهم بگویم

نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

من با کنایه حرف می زنم !


رسول یونان*
دیدگاه ها (۲)

ای یار دوردست که دل می بری هنوزچون آتش نهفته به خاکستری هنوز...

به سوی پاییزدستت را می‌گیرم و به سمت پاییز قدم می‌زنمو به تو...

داللامتِنونگافیاوقتی بهموصل شونددرد دارنددلتنگــی ... ریحانه...

گفتنی نیستولی بی توکماکان در مننفسی هستدلی هستولی جانی نیست ...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

🚩«چرا من در جذبِ فالوور ناکامم؟» (اعترافاتِ یک راهبرِ شکست‌خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط