{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهر را می گویم ، دوساعت به من وقت داده شد برای سفر ازشهری

ظهر را می گویم ، دوساعت به من وقت داده شد برای سفر ازشهری به شهری

و من چقدر آرام بودم وقتی که سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده بودم

و با چشمانم که یه نفر می گوید قهوه ایست بیرون را تماشا می کردم

چقدر دلنشین بود دیدن رویش علفی هرز کنار جاده و یا خانه کردن خزه ها

دلم هوای بیرون را داشت هوای در آغوش کشیدن زمین هایی که سبز بودند

هوای دویدن در سرسبزی کنار جاده با دستانی باز و خنده هایی بلند

و زمزمه کردن جمله ی دوستت دارم

آری گفتن خدایا دوستت دارم

از دریچه ی بالای اتوبوس که باز بود باد می وزید و چند تارمویی که روی صورتم بودند

را به بازی گرفته بود چقدر هوای دلنشینی داشت آن دوساعت

باد که می وزید روحم را نوازش می کرد و من دلم می خواست

پنجره باز می شد و دستم را بیرون می بردم و لبخند می زدم

با چشمانی گاه بسته و گاه رو به آسمان

گمانم آن لحظه دنیا مال من بود

چرا که نه نداشته هایم برایم مهم بود و نه حسرت هایم

فقط یک حس با روح و قلبم بازی میکرد

یک حس پاک و لطیف همانند دوست داشتن و دوست داشته شدن

و من در آخر باید بگویم

چقدر آرزو دارم تمام زندگیم سرشار از این آرامش ها باشد

حتی از پشت شیشه ی اتوبوس...


#me
دیدگاه ها (۷)

ﺳﮑــــــــــﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻗﻀـــــ...

مهتاب جون اسفندی نمیدونم تولدت چه روز از اسفنده ولی تولدت م...

#amir#sherafat

#amir#sherafat

همخونه اجباری... پارت ۱۳۹«ویو پارک دوین»دیگه طاقت نداشتم.هوا...

یک نفر هست که همیشه هوای بیقراری ام را دارد،یک نفر هست که هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط