{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوس

برادران یوسف وقتی می خواستند یوسف را به چاه بیفکنند ، یوسف لببخندی زد.
یهودا (یکی از برادران ) پرسید :
- چرا خندیدی؟ اینجا که جای خنده نیست!
یوسف گفت :
- روزی در فکر بودم که چگونه کسی می تواند با من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد...
دیدگاه ها (۱)

گاهی اوقات اینطور است که یک دو دلی عجیبی ...لحظه هایت را درگ...

دیروز کودکی در امتداد کوچه های پر از بی کسی این شهر شلوغدست ...

لبخـنـد که می زنـمدر دنیـآی کودکآنـه خودتان فکر می کـنیـد؛در...

فقط اولین دوست داشتن درد دارد ! همانی که وقتی میرودنمیدانی چ...

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

Bₐₙd ₐᵢdₚₐᵣₜ : ¹¹( یه نکته اینکه آلیا به نگهبانای خونه تهیون...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط