{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت

جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت

یادگاری در جهان را تیشه بهر خود گذاشت

بیستون را گرز خون خویش رنگین کرد و رفت

دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق

آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت

پیش از اینها ای مسلمانان داشتم دین و دلی

آن بت کافر چنینم بی دل و دین کرد و رفت

تا شود اگه ز حال زار دل باد صبا

مو به مو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت
دیدگاه ها (۲۶)

عشق بازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتجان شیرین را فدای جا...

عشق بازی را چه خوش فرهاد شیرین کرد و رفتجان شیرین را فدای جا...

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین رالب فرهاد نبوسید لب شیرین راصدهز...

این چه دامی است که از سنبل مشکین داریکه به هر حلقهٔ آن صد دل...

چو روی تو گل رنگین ندیدمتو را چون گل وفا آیین ندیدممن اندر م...

بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تمنای دو عشق در زمانی...

عاشقانه

آه !!! باز این دلِ سرگشته ی من یادِ آن قصه ی شیرین افتاد : ب...

((( هنرِ عشق )))گرچه فرهاد چنان عاشقِ شیرین شده است .بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط