{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم میخواهد دستی به شانه ام بزند...

دلم میخواهد دستی به شانه ام بزند...
و من برگردم و ببینم خداست...
و با تمام دلخوری که ازش دارم مثل کودکی که مادرش تنبیهش کرده اما باز هم به آغوش مادرش پناه میبرد،خود را در آغوشش بیاندازم و بلند بلند گریه کنم و به سینه اش مشت بکوبم و از ناملایمت هایی که دیده ام شکایت کنم و او باز هم مرا محکم تر بغل کند و زمانی که دلم آرام گرفت و ساکت شدم آرام در گوشم بگوید عزیزم همه اش خواب بود،بازی بود... چشم هایت را باز کن... ببین هیچ کدام از ناملایمت ها واقعیت نداشتند و اولین چیزی که نشانم میدهد آرامش و بچگی 4 سال پیشم باشد... خدایا خسته ام... اگر خوابم بیدارم کن و اگرنه،بس است دیگر این بیداری... برایم لالایی بخوان...خسته ام...
دیدگاه ها (۱)

داستان عاشقانه جدید

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت ۳(در عمق نگاه تو)برای لحظه‌ای باکوگو چیزی برای گفتن ندا...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

✦ اولین گناه ✦فصل چهلم: تا ابد---حسودی.لعنتی. حسودی.به بچه‌ه...

Twenty four

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط