ادامه داستان گورستان نفرین شده(قسمت اول)
ادامه داستان گورستان نفرین شده(قسمت اول)
مریم جواب داد:« ولی بابا جان الان دیگه الان زمان زود دختر شوهر دادن نیست الان...» پدر پرید میان صحبت های مریم و گفت:« زمونه بد شده، تازه همچین هم زود نیست خود تو هم همین سنا بودی که شوهر کردی. من کاری ندارم مستان هم راضیه من مجبورش نکردم». مریم در دلش گفت:« بدبخت جرات داره بگه نه». مریم کمی جا به جا شد و گفت:« خوب من راضیش می کنم که براش زوده» مریم منتظر بود از این حرفش پدر عصبانی شود ولی پدر آرم جواب داد:« باشه برو باهاش حرف بزن اگه گفت نه منم مشکلی ندارم ولی بهتره زیاد دخالت نکنی و سرت به زندگی خودت باشه». لحن پدرخیلی ترسناک بود ولی بیشتر علی از این لحن ترسید تا مریم به همین خاطر گفت:« مریم جان بلاخره بابا و مامان مصلحت مستان رو بهتر می دونن». مریم به علی چشم غره رفت. علی شانه و ابرویش را بالا انداخت یعنی اینکه: «دیگه به من ربطی نداره خودت میدونی و بابات».
مریم تا شب همان جا ماند تا شاید یا مستان یا پدر یکی از آنها از خر شیطان پایین بیاید ولی از مستان جز سکوت و از پدر جز لجاجت چیزی ندید شب هم خسته و بی نتیجه به خانه برگشتند علی می دانست حتما درد میگرن مریم به سراغش می آید به همین دلیل چیزی نگفت که مریم را عصبی تر کند فقط دوست داشت این روزهای بحث و کشمکش تمام شود تا دوباره آرامش به زندگی او و مریم باز گردد اگرچه از این لحظات کم پیش نیامده بود ولی علی هنوز به این اوضاع عادت نکرده بود.
مریم جواب داد:« ولی بابا جان الان دیگه الان زمان زود دختر شوهر دادن نیست الان...» پدر پرید میان صحبت های مریم و گفت:« زمونه بد شده، تازه همچین هم زود نیست خود تو هم همین سنا بودی که شوهر کردی. من کاری ندارم مستان هم راضیه من مجبورش نکردم». مریم در دلش گفت:« بدبخت جرات داره بگه نه». مریم کمی جا به جا شد و گفت:« خوب من راضیش می کنم که براش زوده» مریم منتظر بود از این حرفش پدر عصبانی شود ولی پدر آرم جواب داد:« باشه برو باهاش حرف بزن اگه گفت نه منم مشکلی ندارم ولی بهتره زیاد دخالت نکنی و سرت به زندگی خودت باشه». لحن پدرخیلی ترسناک بود ولی بیشتر علی از این لحن ترسید تا مریم به همین خاطر گفت:« مریم جان بلاخره بابا و مامان مصلحت مستان رو بهتر می دونن». مریم به علی چشم غره رفت. علی شانه و ابرویش را بالا انداخت یعنی اینکه: «دیگه به من ربطی نداره خودت میدونی و بابات».
مریم تا شب همان جا ماند تا شاید یا مستان یا پدر یکی از آنها از خر شیطان پایین بیاید ولی از مستان جز سکوت و از پدر جز لجاجت چیزی ندید شب هم خسته و بی نتیجه به خانه برگشتند علی می دانست حتما درد میگرن مریم به سراغش می آید به همین دلیل چیزی نگفت که مریم را عصبی تر کند فقط دوست داشت این روزهای بحث و کشمکش تمام شود تا دوباره آرامش به زندگی او و مریم باز گردد اگرچه از این لحظات کم پیش نیامده بود ولی علی هنوز به این اوضاع عادت نکرده بود.
- ۸۵۷
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط