🧁 پارت هفتم | یک خرابکاریِ شیرین
🧁 پارت هفتم | یک خرابکاریِ شیرین
صبح دوشنبه، قنادی Sweet Dream مثل همیشه پر از عطر وانیل، شکلات و نان تازه بود.
لیانا از همان اول صبح مشغول آماده کردن سفارشهای روز بود.
در همین لحظه، زنگ در به صدا درآمد.
دینگ...
لیانا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ خوش اومدین!
اما وقتی صدای آشنایی را شنید، لبخند روی لبش نشست.
ـ سلام، خانم کیم.
لیانا سرش را بلند کرد.
ـ آقای جئون؟
جنگکوک با یک دسته گل آفتابگردان کوچک وارد قنادی شد.
ـ گفتم بعد از زحمتی که برای جشن بچهها کشیدین، ازتون تشکر کنم.
لیانا با تعجب گلها را گرفت.
ـ لازم نبود... واقعاً ممنونم.
جنگکوک لبخند زد.
ـ فکر کردم این گلها بیشتر از هر چیزی به قنادی قشنگتون میان.
مینا که از دور صحنه را میدید، زیر لب با شیطنت گفت:
ـ اوه... اینجا انگار یه چیزی داره شروع میشه!
لیانا با خجالت نگاهی به او انداخت و مینا سریع خودش را مشغول مرتب کردن قفسهها نشان داد.
---
جنگکوک نگاهی به آشپزخانه انداخت و پرسید:
ـ میتونم ببینم شیرینیها رو چطور درست میکنین؟
لیانا با لبخند گفت:
ـ البته، ولی باید قول بدین چیزی رو به هم نریزین.
جنگکوک با اعتمادبهنفس جواب داد:
ـ قول میدم.
چند دقیقه بعد...
لیانا در حال هم زدن خامه بود و جنگکوک هم قرار بود فقط آرد را داخل کاسه بریزد.
اما درست وقتی کیسه آرد را بلند کرد...
پوف!
تمام آرد داخل هوا پخش شد.
چند ثانیه بعد...
موهای مشکی جنگکوک، کت سرمهایاش و حتی صورتش کاملاً سفید شده بود.
لیانا چند لحظه سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد...
اما نتوانست.
صدای خندهاش تمام آشپزخانه را پر کرد.
ـ ببخشید... ولی الان دقیقاً شبیه یه شیرینیپز تازهکار شدین!
جنگکوک به خودش نگاه کرد و او هم شروع به خندیدن کرد.
ـ فکر کنم دیگه حق ندارم به کسی بگم بلدم آشپزی کنم.
همان لحظه، مینا وارد آشپزخانه شد.
با دیدن جنگکوک، آنقدر خندید که مجبور شد به دیوار تکیه بدهد.
ـ آقای جئون... شما آرد رو الک کردین یا خودتون رو؟!
هر سه با صدای بلند خندیدند.
---
بعد از تمیز کردن آشپزخانه، لیانا تصمیم گرفت به جنگکوک درست کردن کاپکیک را یاد بدهد.
او با حوصله گفت:
ـ حالا این خامه رو آروم روی کاپکیک بچرخونین.
جنگکوک با دقت این کار را انجام داد.
نتیجه...
یک کاپکیک کج و نامرتب بود که خامهاش از همه طرف بیرون زده بود.
لیانا با خنده گفت:
ـ فکر کنم این لقب «خاصترین کاپکیک دنیا» رو میگیره.
جنگکوک همان کاپکیک را برداشت و به لیانا داد.
ـ پس این خاصترین کاپکیک دنیا، برای خاصترین قناد دنیاست.
برای لحظهای...
هر دو فقط به هم نگاه کردند.
نه از روی خجالت...
بلکه با لبخندی که آرامآرام از دوستی، به احساسی عمیقتر تبدیل میشد.
در همان لحظه، زنگ در قنادی به صدا درآمد و چند کودک از مؤسسه با خنده وارد شدند.
یکی از آنها با دیدن جنگکوک که هنوز کمی آرد روی موهایش مانده بود، با صدای بلند گفت:
ـ آقای جئون! شما هم قناد شدین؟
همه دوباره خندیدند.
و آن روز، قنادی Sweet Dream بیش از همیشه، بوی شیرینی، خنده و... شروع یک عشق آرام را میداد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
صبح دوشنبه، قنادی Sweet Dream مثل همیشه پر از عطر وانیل، شکلات و نان تازه بود.
لیانا از همان اول صبح مشغول آماده کردن سفارشهای روز بود.
در همین لحظه، زنگ در به صدا درآمد.
دینگ...
لیانا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ خوش اومدین!
اما وقتی صدای آشنایی را شنید، لبخند روی لبش نشست.
ـ سلام، خانم کیم.
لیانا سرش را بلند کرد.
ـ آقای جئون؟
جنگکوک با یک دسته گل آفتابگردان کوچک وارد قنادی شد.
ـ گفتم بعد از زحمتی که برای جشن بچهها کشیدین، ازتون تشکر کنم.
لیانا با تعجب گلها را گرفت.
ـ لازم نبود... واقعاً ممنونم.
جنگکوک لبخند زد.
ـ فکر کردم این گلها بیشتر از هر چیزی به قنادی قشنگتون میان.
مینا که از دور صحنه را میدید، زیر لب با شیطنت گفت:
ـ اوه... اینجا انگار یه چیزی داره شروع میشه!
لیانا با خجالت نگاهی به او انداخت و مینا سریع خودش را مشغول مرتب کردن قفسهها نشان داد.
---
جنگکوک نگاهی به آشپزخانه انداخت و پرسید:
ـ میتونم ببینم شیرینیها رو چطور درست میکنین؟
لیانا با لبخند گفت:
ـ البته، ولی باید قول بدین چیزی رو به هم نریزین.
جنگکوک با اعتمادبهنفس جواب داد:
ـ قول میدم.
چند دقیقه بعد...
لیانا در حال هم زدن خامه بود و جنگکوک هم قرار بود فقط آرد را داخل کاسه بریزد.
اما درست وقتی کیسه آرد را بلند کرد...
پوف!
تمام آرد داخل هوا پخش شد.
چند ثانیه بعد...
موهای مشکی جنگکوک، کت سرمهایاش و حتی صورتش کاملاً سفید شده بود.
لیانا چند لحظه سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد...
اما نتوانست.
صدای خندهاش تمام آشپزخانه را پر کرد.
ـ ببخشید... ولی الان دقیقاً شبیه یه شیرینیپز تازهکار شدین!
جنگکوک به خودش نگاه کرد و او هم شروع به خندیدن کرد.
ـ فکر کنم دیگه حق ندارم به کسی بگم بلدم آشپزی کنم.
همان لحظه، مینا وارد آشپزخانه شد.
با دیدن جنگکوک، آنقدر خندید که مجبور شد به دیوار تکیه بدهد.
ـ آقای جئون... شما آرد رو الک کردین یا خودتون رو؟!
هر سه با صدای بلند خندیدند.
---
بعد از تمیز کردن آشپزخانه، لیانا تصمیم گرفت به جنگکوک درست کردن کاپکیک را یاد بدهد.
او با حوصله گفت:
ـ حالا این خامه رو آروم روی کاپکیک بچرخونین.
جنگکوک با دقت این کار را انجام داد.
نتیجه...
یک کاپکیک کج و نامرتب بود که خامهاش از همه طرف بیرون زده بود.
لیانا با خنده گفت:
ـ فکر کنم این لقب «خاصترین کاپکیک دنیا» رو میگیره.
جنگکوک همان کاپکیک را برداشت و به لیانا داد.
ـ پس این خاصترین کاپکیک دنیا، برای خاصترین قناد دنیاست.
برای لحظهای...
هر دو فقط به هم نگاه کردند.
نه از روی خجالت...
بلکه با لبخندی که آرامآرام از دوستی، به احساسی عمیقتر تبدیل میشد.
در همان لحظه، زنگ در قنادی به صدا درآمد و چند کودک از مؤسسه با خنده وارد شدند.
یکی از آنها با دیدن جنگکوک که هنوز کمی آرد روی موهایش مانده بود، با صدای بلند گفت:
ـ آقای جئون! شما هم قناد شدین؟
همه دوباره خندیدند.
و آن روز، قنادی Sweet Dream بیش از همیشه، بوی شیرینی، خنده و... شروع یک عشق آرام را میداد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
- ۲۲۶
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط