{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

به پنجره چشم دوختم... برف میومد... عجب شبی!

امشب... همه چیز درباره ی جونگکوک تموم میشه!!


ویو ا. ت

چشمامو به زور باز کردم... به خودم تکونی دادم... سرم گیج میرفت... هیچی یادم نمیومد!!!
نوی یه اتاق تاریک بودم!! اینجا کجاستت؟؟؟
من اخرین بار... کجا بودم؟؟؟
تا اونجایی ک یادم میاد آخرین بار توی سالن داشتم چایی میخوردم... و بعد جونگکوک رفت... و منم بعد از خوردن اون چای بیهوش شدم!!!!

حتما توی اون چایی چیزی بوده!!؟؟؟

خواستم بلند شم که یهو متوجه دستام شدم! وای نه... دستامو بستن!!!!

تقلا کردم و فریاد زدم: هیییی کسی صدامو میشنوهههه؟؟؟؟؟ آهاااای!!!!

یهو صدای قدم هایی اومد و در باز شد: بانو لطفا آروم باشید!

خدمتکار عمارته جونگکوک بود!!! من توی عمارت کوک، زندانی شدممم!!!؟؟؟؟؟

خدمتکار تعظیم کرد و گفت: بانو! ارباب جئون، شمارو اینجا مخفی کردن تا همه چیز طبق نقشه ی خودشون پیش بره! نگران نباشید بانوی من... ارباب وقتی برگشتن، شمارو ازاد میکنن!

فریاد زدم: وقتی برگشتننن؟؟؟؟؟ تو اصلا میدونی اون کجاستتت؟؟؟؟ کسی هست که ازش محافظت کنههه؟؟؟؟

خدمتکار سرتکون داد: من حق ندارم چیزی بهتون بگم. اگ چیزی نیاز داشتید منو صدا کنید..

و بعد... رفت بیرون!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part جیغ و داد و فریاد...

حالم افتضاحه دیگه نمیتونم دووم بیارممیشه کمکم کنید؟:) 💔

سلام خوشگلاااا حالتون چطورهههببخشید که یه مدت نبودم، حالم به...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۷جونگکوک به یه خ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۶هنوز لپاش سرخ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط